...تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد و کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع و فرستادن سه صلوات برای ظهور امام زمان (عج) مجاز است...
امام علی (ع) و عید غدیر خم
» اطلاعیه پنجمین دوره سراسری وبلاگ نویسی
» مسابقه سراسری عید غدیر خم
» آیین نامه مسابقه بزرگ وبلاگ نویسی غدیر ( جامعه مبلغین غدیر )
» معرفی جامعه مبلغین غدیر
» جوایز ششمین دوره مسابقه وبلاگ نویسی غدیر ( جامعه مبلغین غدیر )
» اینفوگرافی: مباهله؛سند حقیقت
» اینفوگرافی(داده نما) روز مباهله
» اینفوگرافی(داده نما) روز مباهله
» مباهله سندی بر حقانیت اهل بیت/ امیرالمومنین نفس پیامبر است
» ♥بسم الله الرحمن الرحیم♥
درباره ما

به وبلاگ امام علی (ع) و عید غدیر خم خوش آمدید . در این وبلاگ ما قصد داریم مردم را هرچند مختصر در باره عید سعید غدیر خم که یکی از اعیاد بزرگ شیعیان است آشنا نماییم . انشا الله خدا ما را در این راه کمک نماید . و من الله التوفیق
نویسندگان
پیوندهای روزانه
دیگر امکانات
پیوندهای وبگاه
آرشیو مطالب
موضوعات مطالب
برچسب‌ها
اینفوگرافی غدیر
+ نویسنده emamali1394 در دوشنبه 06 مهر 1394 | ارسال نظر(0)

تصاویر اینفوگرافی، شامل اطلاعات جالب و خواندنی در قالب تصویر مربوط به موضوع مورد بحث آن هستند.
این اینفو گرافی زیبا شامل میلاد امیر المؤمنین حضرت علی علیه السلام تا واقعه رسیدن به خلافت و امامت ایشان در غدیر خم است.
جهت دریافت تصویر با کیفیت بالا، بر روی تصویر کلیک نمائید.

 

اینفوگرافی نتیجه حج رفتن ایرانی ها
+ نویسنده emamali1394 در دوشنبه 06 مهر 1394 | ارسال نظر(0)

مناسک حج برای به تصویر کشیدن اجماع بزرگ مسلمانان بسیار مهم است و شکی درآن نیست. اما این اهمیت تا کجاست؟ تاجایی که حجاج ایرانی هر توهین و هر جنایتی را بپذیرند؟ غیرتمان را زیر پا بگذارند؟

از همه این ها که بگذریم می بینیم وهابی های عربستان سعودی و خاندان آل یهود چگونه با پول هایی که از جیب همین زوار جمع می کنند، به کشور های مسلمان وحشیانه حمله و از تروریست ها حمایت می کنند.

اینفوگرافی نتیجه حج رفتن ایرانی ها

برای دریافت اندازه اصلی بر روی عکس کلیک کنید

مگر کعبه چیست؟ کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بندببین یار کجاست. وقتی تو کشورمون این همه جوون هستند که مشکل ازدواج دارند چرا این پول رو بریزیم تو جیب وهابی ها؟ چرا دست یک جوون رو نمیگیرم تا ایمانش کامل بشه؟ این رو خدا بیشتر می پسنده یا حج رفتن؟

پ,ن : دیشب گرسنه بود ، دختری که مُرد، چه آسان به خاک پس دادیمش و همسایه اش زیارتش قبول... دیشب از سفر رسید، مکه رفته بود!

منبع : http://sayberi174.persianblog.ir/post/1674/

نقش على عليه السلام در هجرت
+ نویسنده emamali1394 در دوشنبه 06 مهر 1394 | ارسال نظر(0)

وقيت بنفسى خير من وطى‏ء الحصى و من طاف بالبيت العتيق و بالحجر رسول اله الخلق اذ مكروا به فنجاه ذو الطول الكريم من المكر (على عليه السلام)

يكى از عللى كه زمينه را براى هجرت پيغمبر بمدينه آماده كرده بود انتشار اسلام در آن شهر بود،در مواقعى كه قبايل عرب براى تجارت و غيره از مدينه بمكه ميآمدند پيغمبر با آنها ملاقات كرده و آنها را بدين اسلام دعوت مينمود و اتفاقا از اين اقدام خود نتيجه مطلوبى نيز بدست ميآورد چنانكه پس از فوت ابوطالب عده‏اى از قبيله اوس كه از مدينه بمكه آمده بودند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را ملاقات كرده و شش نفر از آنها هم بدين اسلام گيرويدند و پس از مراجعت بمدينه مردم آن شهر را بدين جديد دعوت نمودند.

پس از مدتى گروهى متجاوز از هفتاد نفر زن و مرد از مدينه بمكه آمده و بدين اسلام مشرف شدند بنابر اين دين اسلام در مدينه با سرعت پيشرفت و چون محيط مدينه از اغراض سوء قريش و از ايذاء و اذيت آنها مصون بود لذا براى انتشار اسلام مناسب‏تر از مكه بنظر ميرسيد و پيغمبر بعده‏اى از پيروان خود دستور داد كه براى رهائى از شر مشركين مكه بمدينه مهاجرت نمايند و آنها نيز در آشكار و پنهانى بسوى مدينه رهسپار شده و از طرف اهالى آن شهر با كمال دلگرمى از مهاجرين مكه پذيرائى بعمل آمد.از طرفى خود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نيز قلبا براى عزيمت بمدينه تمايل داشت ولى چون مأمور و سفير الهى بود اين عمل را بدون اجازه و اراده خدا نميتوانست انجام داده و محل مأموريت خود را تغيير دهد اما در اينموقع حادثه‏اى روى داد كه خود بخود هجرت پيغمبر را بمدينه ايجاب نمود و ميتوان آنرا علت اصلى اين مهاجرت دانست.

چون قريش از انتشار دين اسلام در مدينه و پيشرفت سريع آن در شهر مزبور و همچنين از مهاجرت عده‏اى از مسلمين بدانجا آگاه شدند بيم آنرا داشتند كه دين اسلام در آن شهر قوت بگيرد و بعدا اسباب مزاحمت آنان را فراهم آورد بنا بر اين براى از بين بردن هر گونه خطرات احتمالى كه آينده آنها را تهديد ميكرد تصميم گرفتند كار را با پيغمبر صلى الله عليه و آله يكسره كنند و براى هميشه از جانب وى ايمن و آسوده باشند.

اما انجام اين كار هم بسادگى و آسانى مقدور نبود زيرا پيغمبر از خاندان عبد المطلب بود و اگر بوسيله عده معدودى از بين ميرفت مسلم بود كه آن عده جان سالم از دم شمشير جوانان هاشمى بدر نمى‏بردند و بطور حتم بنى‏هاشم بخونخواهى او قيام ميكردند پس تكليف چيست؟

سران قريش در خفا جمع شده و تشكيل كمسيونى دادند و پس از شور و بحث زياد نتيجه شورا و تصميم انجمن بدين ترتيب اعلام شد كه از هر قبيله يك نفر قهرمان شمشير زن انتخاب شود و اين عده بالاتفاق شبانه بخانه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم حمله نموده و او را در بسترش با شمشيرهاى عريان بقتل رسانند و چون بنى‏هاشم به تنهائى قدرت مقابله با تمام قبايل عرب را نخواهند داشت در نتيجه خون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم لوث شده و بهدر خواهد رفت.

اين نقشه شيطانى يك تصميم قطعى و خلل ناپذيرى بود كه در پنهانى براى از بين بردن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم طرح و اتخاذ گرديد ولى خداوند متعال همان خدائى كه در غار حرا پرتوى از جمال خود را بوجود محمد صلى الله عليه و آله و سلم انداخته و او را در نور حيرت و عظمت مستغرق كرده بود باز دل روشن و حقيقت جوى پيغمبر را از اين تصميم قريش آگاه گردانيد و اجازه داد كه شبانه ازمكه بسوى مدينه هجرت نمايد. (1)

اما تدبيرى لازم بود تا كفار قريش از هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم با خبر نباشند و خانه و بستر او بدون صاحب نماند،حالا چه كسى است كه بعوض پيغمبر در آن رختخواب بخوابد و خود را طعمه شمشير مهاجمين قريش سازد؟

اينجا است كه قهرمان اين حادثه خود نمائى ميكند و ذكر اين مقدمات براى معرفى نام نامى او است اين قهرمان شير دل فقط و فقط على عليه السلام بود كه چشم روزگار نظيرش را در گذشته نديده و تا ابد هم نخواهد ديد.

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم على را ميشناخت و بميزان ايمان و اخلاص او آگاه بود رو بسوى وى آورد و فرمود يا على دستور الهى بر اينست كه مكه را ترك گويم و بسوى مدينه هجرت كنم،اما اين هجرت يك مسافرت عادى و معمولى نيست و بايستى محرمانه و سرى باشد تا كفار قريش از آن آگاه نباشند زيرا تصميم گرفته‏اند امشب مرا در بسترم بخون آغشته نمايند و براى اغفال آنها لازم است خانه و رختخواب من خالى نباشد تا آنها مرا تعقيب نكنند،فرمان الهى است كه در بستر من بخوابى تا من به پنهانى مهاجرت كنم.

هنوز سخن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم تمام نشده بود كه على عليه السلام با جان و دل دعوت او را اجابت كرد و گفت:اطاعت ميكنم يا رسول الله و در اجراى اين امر بسيار خرسند و سپاسگزارم.

پيغمبر فرمود يا على كار بسيار خطرناكى بعهده تو گذاشته شده است زيرا رجال قريش شبانه خانه من ريخته و رختخواب مرا زير شمشيرهاى برهنه خواهند گرفت در حاليكه تو ميخواهى در آن بستر بخوابى!

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم هر چه اعلام خطر نموده و اهميت اين امر خطر را در نظر على عليه السلام مجسم ميساخت خرسندى او بيشتر ميگشت تا بالاخره گفت يا رسول الله مگر غير از مرگ و كشته شدن چيز ديگرى هم هست؟چه‏سعادتى بالاتر از اين كه من بدستور الهى جان خود را در راه اشاعه دين تو فداى تو كرده باشم؟

چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم صراحت لهجه و جانفشانى على عليه السلام را در راه حق و حقيقت مشاهده كرد چشمان مباركش پر آب گرديد و با همان حال رقت و عطوفت سر و روى على را غرق بوسه ساخت و او را وداع كرد و بعزم مهاجرت مكه را ترك نمود. (2)

على عليه السلام هم كه جوان 23 ساله‏اى بود جامه مخصوص پيغمبر را كه در موقع خواب به تن ميكرد پوشيد و در فراش آنحضرت دراز كشيده و منتظر وقوع حادثه پر خطرى گرديد.

صاحب فصول المهمه و كفاية الطالب و ديگران نوشته‏اند كه چون على عليه السلام شبانه در بستر پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم قرار گرفت خداوند عز و جل به جبرئيل و ميكائيل فرمود من شما را برادر يكديگر گردانيدم و عمر يكى از شما را طولانى‏تر از ديگرى قرار دادم كداميك از شما حاضر است كه زيادى عمر را بديگرى بخشد عرض كردند پروردگارا در اين امر مختاريم يا مجبور خداوند فرمود بلكه مختاريد هيچك از آندو حاضر نشد كه عمر زيادى را بديگرى بخشد،خداوند تعالى فرمود كه من ميان على ولى خود،و محمد پيغمبر اخوت و برادرى برقرار كردم و او در فراش پيغمبر خوابيده است (و بنگريد كه او چگونه) جان خود را فداى برادر كرده و زندگى ويرا بر حيات خويش ترجيح داده است بزمين نازل شويد و او را از شر دشمنانش محفوظ داريد.

پس آندو فرشته نزد على عليه السلام آمدند و جبرئيل در بالاى سرش ايستاد و ميكائيل در پائين پاى او و جبرئيل ميگفت:بخ بخ يا ابن ابيطالب من مثلك و قد باهى الله بك الملائكة (به به اى پسر ابوطالب كيست مانند تو كه خداوند تعالى بوجود تو بفرشتگان مباهات مينمايد) (3) بارى جنگجويان قريش كه براى از بين بردن پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در دار الندوة دور هم گرد آمده بودند از سر شب آنجا را ترك كرده و با شمشيرهاى عريان و بران خانه رسول اكرم را محاصره نمودند.

در سپيده دم كه سكوت و خاموشى بر شهر مكه حكمفرما بود خواستند تصميم شوم خود را بمرحله اجراء در آورند،بمحض ورود بداخل خانه،على عليه السلام سر از بالين خود برداشت و بانگ زد كيستيد و چه ميخواهيد؟چون رجال قريش على عليه السلام را ديدند از حيرت و وحشت سر تا پا خشك شدند و بالاخره سكوت را شكستند و گفتند محمد كجا است؟

على عليه السلام با خونسردى تمام فرمود:من نگهبان او نبودم و شما هم او را بمن نسپرده بوديد كه از من باز ميخواهيد.

يكى از مهاجمان گفت پشت و پناه محمد همين على است و خوبست على را بجاى او در خونش غوطه‏ور سازيم!

على عليه السلام فرمود افسوس كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بمن اجازه حمله نداده و الا براى اين گستاخى شما كه پا بحريم خانه آنجناب گذاشته‏ايد شما را از دم شمشير ميگذرانيدم و بالاخره آنها را پراكنده ساخت و فرمود دور شويد كه شماها قومى گمراهيد و از سعادت و رستگارى بى نصيب خواهيد ماند.

قريش كه از هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاهى يافتند به تعقيب او پرداخته و تا لب غار ثور كه رسول اكرم با ابوبكر داخل آن بودند پيش رفتند ولى خداوند آنحضرت را در پناه خود حفظ كرده و قريش را از دست يافتن باو محروم گردانيد.

در موضوع هجرت فداكارى على عليه السلام غير قابل توصيف است،يك جوان 23 ساله با آن شهامت و شجاعت و با آن دل قوى و حقيقت جو براى اشاعه دين اسلام خود را در معرض خطر و مرگ حتمى انداخت و سپر جان پيغمبر گرديد چنانكه خود آنحضرت فرمايد:

وقيت بنفسى خير من وطى‏ء الحصى‏ 
و من طاف بالبيت العتيق و بالحجر 
رسول اله الخلق اذ مكروا به‏ 
فنجاه ذو الطول الكريم من المكر
(4)

با جان خود نگهداشتم بهترين كسى را كه پا بر زمين نهاده و كسى را كه بكعبه و حجر اسمعيل طواف نموده است.

رسول خداى خلق را زمانيكه (قريش) درباره او حيله نمودند (كه او را بقتل رسانند) پس خداوند صاحب فضل و كريم او را از مكر (دشمنان) نجات داد.

بپاداش اين فداكارى و جانفشانى آيه شريفه زير بر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نازل و بدينوسيله على عليه السلام مورد تقدير خداوند تعالى قرار گرفت:

و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله. (5)

(و از مردم كسى است كه در پى خشنودى خدا جان خود را ميفروشد) و بنا بنقل مفسرين و مورخين عامه و خاصه چنين كسى فقط على عليه السلام بود. (6)

فداكاريهاى على عليه السلام در موضوع هجرت منحصر بخوابيدن او در بستر پيغمبر نبود بلكه در غياب آنحضرت حل و فصل امور مسلمانان مكه و همچنين تأديه اماناتى كه مردم به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم سپرده بودند بدست على عليه السلام انجام گرديد.

چند روز پس از ورود پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بمدينه (بنا بنقل بعضى آنحضرت در قبا توقف فرمود كه پس از رسيدن على عليه السلام با هم وارد مدينه شوند) على عليه السلام نيز مادر خود و دختر پيغمبر و دو زن ديگر و ضعفاى مسلمين را برداشته و راه مدينه را در پيش گرفت و پس از ورود بمدينه رسول اكرم صلى الله عليه و آله على عليه السلام را كه در اثر راه پيمائى پايش مجروح شده بود در آغوش كشيده و از شوق ديدارش گريست.

در مدينه نيز على عليه السلام همواره ملازم پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله‏بود و در سال يكم هجرى كه ميان صحابه و مهاجرين و انصار پيمان اخوت بسته شد آنحضرت على را نيز برادر خود خواند. (7)

در سال دوم هجرى نيز يگانه دختر خود فاطمه عليها السلام را بوى تزويج كرد و فرمود:

يا على ان الله تبارك و تعالى امرنى ان ازوجك فاطمة و انى قد زوجتكها على اربعمائة مثقال فضة،فقال على قد رضيتها يا رسول الله و رضيت بذلك عن الله العظيم و رسوله الكريم ثم ان عليا خر ساجدا لله شكرا. (8)

يا على خداوند تبارك و تعالى بمن دستور داده است كه فاطمه را بتو تزويج كنم و من او را بر چهار صد مثقال نقره بتو تزويج كردم،على عرض كرد پسنديدم او را اى رسول خدا و بدان سبب از (لطف) خداوند عظيم و رسول گراميش خرسند شدم سپس على براى سپاسگزارى (از اين موهبت) بدرگاه خدا بسجده افتاد.

و در همين سال فرمان قتال با مشركين از جانب خدا صادر شد و پيغمبر صلى الله عليه و آله مشغول جنگ با دشمنان و مخالفين خود گرديد كه عامل پيروزى در آنها وجود على عليه السلام بود و از اين پس فصل تازه‏اى در تاريخ زندگانى آنحضرت گشوده ميشود كه ميتوان آنرا خدمات نظامى وى ناميد و در صفحات بعد به برخى از آنها اشاره ميشود.

پى‏نوشتها:

(1) آيه 30 سوره انفال اشاره باين مطلب است:و اذ يمكر بك الذين كفروا ليثبتوك او يقتلوك او يخرجوك..

(2) ..خروج پيغمبر صلى الله عليه و آله از مكه در ربيع الاول سال 13 بعثت بود.

(3) فصول المهمه ابن صباغ ص 33ـكفاية الطالب ص 239ـينابيع المودة باب 21 ص 92ـكشف الغمه ص 91ـتفسير ثعلبى و فخر رازى و كتب ديگر.

(4) بحار الانوار جلد 36 ص .46

(5) سوره بقره آيه .207

(6) شواهد التنزيل جلد 1 ص 96ـارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 9ـكفاية الطالب ص 239ـتفسير قمى ص 61 و كتب ديگر.

(7) فصول المهمه ص .22

(8) ينابيع المودة ص .176

على عليه السلام هنگام بعثت
+ نویسنده emamali1394 در دوشنبه 06 مهر 1394 | ارسال نظر(0)

سبقتكم الى الاسلام طفلا صغيرا ما بلغت اوان حلمى

(على عليه السلام)

پيش از شروع اين فصل لازم است شمه‏اى به بعثت نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم اشاره گردد تا دنباله كلام بزندگانى على عليه السلام كه در اين امر مهم سهم قابل ملاحظه‏اى دارد كشيده شود.

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از اجتماع پليد آنروز كناره گرفته و بطور انفراد بتفكر و عبادت مشغول بود و در نظام خلقت و قوانين كلى طبيعت و اسرار وجود مطالعه ميكرد،چون به چهل سالگى رسيد در كوه حرا كه محل عبادت و انزواى او بود پرتوى از شعاع ابديت ضمير او را روشن ساخته و از كمون خلقت و اسرار آفرينش دريچه‏اى بر خاطر او گشوده گرديد،زبانش بافشاى حقيقت گويا گشت و براى ارشاد و هدايت مردم مأمور شد.محمد صلى الله عليه و آله و سلم از آنچه ميديد بوى حقيقت ميشنيد و هر جا بود جستجوى حقيقت ميكرد،در دل خروشى داشت و در عين حال زبان بخاموشى كشيده بود ولى سيماى ملكوتيش گوياى اين مطلب بود كه:

در اندرون من خسته دل ندانم چيست‏
كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است

مگر گاهى راز خود بخديجه ميگفت و از غير او پنهان داشت خديجه نيز وى را دلدارى ميداد و يارى ميكرد.چندى كه بدين منوال گذشت روزى در كوه‏حرا آوازى شنيد كه (اى محمد بخوان) !

چه بخوانم؟گفته شد:

اقرا باسم ربك الذى خلق،خلق الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم،الذى علم بالقلم،علم الانسان ما لم يعلم... (1)

بخوان بنام پروردگارت كه (كائنات را) آفريد،انسان را از خون بسته خلق كرد.بخوان بنام پروردگارت كه اكرم الاكرمين است،چنان خدائى كه بوسيله قلم نوشتن آموخت و بانسان آنچه را كه نميدانست ياد داد.

چون نور الهى از عالم غيب بر ساحت خاطر وى تابيدن گرفت بر خود لرزيد و از كوه خارج شد بهر طرف مينگريست جلوه آن نور را مشاهده ميكرد،حيرت زده و مضطرب بخانه آمد و در حاليكه لرزه بر اندام مباركش افتاده بود خديجه را گفت مرا بپوشان خديجه فورا او را پوشانيد و در آنحال او را خواب ربود چون بخود آمد اين آيات بر او نازل شده بود.

يا ايها المدثر،قم فانذر،و ربك فكبر،و ثيابك فطهر،و الرجز فاهجر،و لا تمنن تستكثر،و لربك فاصبر. (2)

اى كه جامه بر خود پيچيده‏اى،برخيز (و در انجام وظائف رسالت بكوش و مردم را) بترسان،و پروردگارت را به بزرگى ياد كن،و جامه خود را پاكيزه دار،و از بدى و پليدى كناره‏گير،و در عطاى خود كه آنرا زياد شمارى بر كسى منت مگذار،و براى پروردگارت (در برابر زحمات تبليغ رسالت) شكيبا باش.

اما انتشار چنين دعوتى بآسانى ممكن نبود زيرا اين دعوت با تمام مبانى اعتقادى قوم عرب و ساير ملل مخالف بوده و تمام مقدسات اجتماعى و دينى و فكرى مردم دنيا مخصوصا نژاد عرب را تحقير مينمود لذا از دور و نزديك هر كسى شنيد پرچم مخالفت بر افراشت حتى اقرباء و نزديكان او نيز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.در تمام اين مدت كه حيرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت را فرا گرفته و بشكرانه اين موهبت عظمى بدرگاه ايزد متعال سپاسگزارى و ستايش مينمود چشمان درشت و زيباى على عليه السلام او را نظاره ميكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاه گرديد با اينكه ده ساله بود با سلام گرويده و مطيع پيغمبر شد و اولين كسى است از مردان كه به آنحضرت گرويده است و اين مطلب مورد تصديق تمام مورخين و محدثين اهل سنت ميباشد چنانكه محب الدين طبرى در ذخائر العقبى از قول عمر مى‏نويسد كه گفت:

كنت انا و ابو عبيدة و ابوبكر و جماعة اذ ضرب رسول الله (ص) منكب على بن ابيطالب فقال يا على انت اول المؤمنين ايمانا و انت اول المسلمين اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى. (3)

من با ابو عبيدة و ابوبكر و گروهى ديگر بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشانه على بن ابيطالب زد و فرمود يا على تو از مؤمنين،اولين كسى هستى كه ايمان آوردى و تو از مسلمين اولين كسى هستى كه اسلام اختيار كردى و مقام و نسبت تو بمن مانند مقام و منزلت هارون است بموسى.

همچنين نوشته‏اند كه بعث النبى صلى الله عليه و آله يوم الاثنين و اسلم على يوم الثلاثا . (4)

يعنى نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روز دوشنبه بنبوت مبعوث شد و على عليه السلام روز سه شنبه (يكروز بعد) اسلام آورد.و سليمان بلخى در باب 12 ينابيع المودة از انس بن مالك نقل ميكند كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

صلت الملائكة على و على على سبع سنين و ذلك انه لم ترفع شهادةان لا اله الا الله الى السماء الا منى و من على. (5)

يعنى هفت سال فرشتگان بر من و على درود فرستادند زيرا كه در اينمدت كلمه طيبه شهادت بر يگانگى خدا بر آسمان بر نخاست مگر از من و على.

خود حضرت امير عليه السلام ضمن اشعارى كه بمعاويه در پاسخ مفاخره او فرستاده است بسبقت خويش در اسلام اشاره نموده و فرمايد:

سبقتكم الى الاسلام طفلا
صغيرا ما بلغت او ان حلمى (6)

بر همه شما براى اسلام آوردن سبقت گرفتم در حاليكه طفل كوچكى بوده و بحد بلوغ نرسيده بودم.علاوه بر اين در روزى هم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بفرمان الهى خويشان نزديك خود را جمع نموده و آنها را رسما بدين اسلام دعوت فرمود احدى جز على عليه السلام كه كودك ده ساله بود بدعوت آنحضرت پاسخ مثبت نگفت و رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در همان مجلس ايمان على عليه السلام را پذيرفت و او را بعنوان وصى و جانشين خود بحاضرين مجلس معرفى فرمود و جريان امر بشرح زير بوده است.

چون آيه شريفه (و انذر عشيرتك الاقربين) (7) نازل گرديد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرزندان عبد المطلب را در خانه ابوطالب گرد آورد و تعداد آنها در حدود چهل نفر بود (و براى اينكه در مورد صدق دعوى خويش معجزه‏اى بآنها نشان دهد) دستور فرمود براى اطعام آنان يك ران گوسفندى را با ده سير گندم و سه كيلو شير فراهم نمودند در صورتيكه بعضى از آنها چند برابر آن خوراك را در يك وعده ميخوردند .

چون غذا آماده شد مدعوين خنديدند و گفتند محمد غذاى يك نفر را هم آماده نساخته است حضرت فرمود كلوا بسم الله (بخوريد بنام خداى) پس از آنكه‏از آن غذا خوردند همگى سير شدند !ابولهب گفت هذا ما سحركم به الرجل (محمد با اين غذا شما را مسحور نمود) !

آنگاه حضرت بپا خواست و پس از تمهيد مقدمات فرمود:

يا بنى عبد المطلب ان الله بعثنى الى الخلق كافة و بعثنى اليكم خاصة فقال (و انذر عشيرتك الاقربين) و انا ادعوكم الى كلمتين،خفيفتين على اللسان و ثقيلتين فى الميزان،تملكون بهما العرب و العجم و تنقاد لكم بهما الامم،و تدخلون الجنة و تنجون بهما من النار:شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله،فمن يجيبنى الى هذا الامر و يوازرنى عليه و على القيام به يكن اخى و وصيى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى.

اى فرزندان عبد المطلب خداوند مرا بسوى همه مردمان مبعوث فرموده و بويژه بسوى شما فرستاده (و درباره شما بمن) فرموده است كه (خويشاوندان نزديك خود را بترسان) و من شما را بدو كلمه دعوت ميكنم كه گفتن آنها بر زبان سبك و در ترازوى اعمال سنگين است،بوسيله اقرار بآندو كلمه فرمانرواى عرب و عجم ميشويد و همه ملتها فرمانبردار شما شوند و (در قيامت) بوسيله آندو وارد بهشت ميشويد و از آتش دوزخ رهائى مى‏يابيد (و آنها عبارتند از) شهادت به يگانگى خدا (كه معبود سزاوار پرستش جز او نيست) و اينكه من رسول و فرستاده او هستم پس هر كس از شما (پيش از همه) اين دعوت مرا اجابت كند و مرا در انجام رسالتم يارى كند و بپا خيزد او برادر و وصى و وزير و وارث من و جانشين من پس از من خواهد بود.

از آن خاندان بزرگ هيچكس پاسخ مثبتى نداد مگر على عليه السلام كه نا بالغ و دهساله بود .

آرى هنگاميكه نبى اكرم در آنمجلس ايراد خطابه ميكرد على عليه السلام كه با چشمان حقيقت بين خود برخسار ملكوتى آنحضرت خيره شده و با گوش جان كلام او را استماع ميكرد بپا خاست و لب باظهار شهادتين گشود و گفت:اشهد ان لا اله الا الله و انك عبده و رسوله.دعوتت را اجابت ميكنم و از جان و دل بياريت بر ميخيزم.

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود يا على بنشين و تا سه مرتبه حرف خود را تكرار فرمود ولى در هر سه بار جوابگوى اين دعوت كس ديگرى جز على عليه السلام نبود آنگاه پيغمبر بدان جماعت فرمود اين در ميان شما برادر و وصيى و خليفه من است و در بعضى مآخذ است كه بخود على فرمود:انت اخى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى (تو برادر و وزير و وارث من و خليفه من پس از من هستى) فرزندان عبد المطلب از جاى برخاستند و موضوع بعثت و نبوت پيغمبر را مسخره نموده و بخنده برگزار كردند و ابولهب بابوطالب گفت بعد از اين تو بايد تابع برادر زاده و پسرت باشى.آنروز را كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بحكم آيه و انذر عشيرتك الاقربين خاندان عبد المطلب را به پرستش خداى يگانه دعوت فرمود يوم الانذار گويند. (8)

برخى از اهل سنت براى اينكه موضوع ايمان آوردن على عليه السلام را در يوم الانذار و همچنين پيش از آن بى اهميت جلوه دهند ميگويند درست است كه اسلام و ايمان على كرم الله وجهه بر همه سبقت داشته و ابوبكر و سايرين پس از او ايمان آورده‏اند اما چون على عليه السلام در آنموقع كودك نابالغى بوده و تكليفى هم بعهده نداشته است لذا ايمان او از روى عقل و منطق نبوده بلكه يك تقليد كودكانه است در صورتيكه ابوبكر و عمر و ديگران از نظر سن و عقل در تكامل بوده و فهميده و سنجيده به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان آورده بودند و پر واضح است كه ايمان از روى عقل و تحقيق بر ايمان تقليدى كودكانه برترى دارد!

در پاسخ اين اشكال ميگوئيم كه قياس نمودن على عليه السلام با ديگران باصطلاح منطقيون قياس مع الفارق است و آنانكه چنين اشكالاتى را پيش كشيده‏انداز اينجهت است كه بقول مولوى كار پاكان را قياس از خود گرفته‏اند اولا بلوغ از نظر سن در احكام شرعيه است نه در امور عقليه،و ايمان بخدا و يگانگى او و تصديق رسالت از امور عقلى است نه از تكاليف شرعى ثانيا فزونى قوه مميزه و عقل آدمى در سنين بالا كليت ندارد و چه بسا كه كسى در سالهاى اوليه عمر عقل و منطقش قوى‏تر از ديگرى باشد كه در سنين چهل يا پنجاه سالگى بسر مى‏برد و مخصوصا كه چنين كسى داراى روح قدسى بوده و مؤيد من جانب الله باشد چنانكه حضرت عيسى عليه السلام در حاليكه طفل نوزاد بود فرمود:

انى عبد الله اتانى الكتاب و جعلنى نبيا. (9)

(من بنده خدايم كه بمن كتاب آسمانى داده و مرا پيغمبر قرار داده است) و درباره حضرت يحيى عليه السلام نيز خداوند در قرآن كريم فرمايد:

يا يحيى خذ الكتاب بقوة و اتيناه الحكم صبيا (10)

(اى يحيى بگير كتاب تورية را به نيروى الهى و ما يحيى را در كودكى حكم نبوت داديم) .

سيد حميرى در مدح حضرت امير عليه السلام بدين مطلب اشاره كرده و گويد:

و قد اوتى الهدى و الحكم طفلا
كيحيى يوم اوتيه صبيا

يعنى همچنانكه به يحيى در كودكى حكم نبوت داده شد به على عليه السلام نيز در حاليكه طفل بود حكم ولايت و هدايت مردم داده شد.همچنين در داستان يوسف قرآن كريم فرمايد:و شهد شاهد من اهلها. (11) آن شاهدى كه بر پاكى و برائت حضرت يوسف عليه السلام شهادت داد بنا بنقل مفسرين طفل خردسالى از كسان زليخا بوده است.

ثالثا ايمان على عليه السلام مانند ايمان ديگران نبوده است زيرا ايمان او از فطرت سرچشمه ميگرفت در صورتيكه ايمان ديگران (اگر هم از روى صدق بوده‏و نفاقى در بين نباشد) از كفر بايمان بوده است و آنحضرت طرفة العينى بخدا كافر نشده و پيش از بعثت نبوى فطرة موحد بود چنانكه خود آنجناب در نهج البلاغه فرمايد:فانى ولدت على الفطرة و سبقت الى الايمان و الهجرة. (12) من بر فطرت توحيد ولادت يافتم و بايمان و هجرت با رسول خدا بر ديگران سبقت گرفتم.)

حضرت حسين عليه السلام در روز عاشورا ضمن مفاخره بوجود پدرش بلشگريان عمر بن سعد فرمايد :

فاطم الزهراء امى،و ابى‏
قاصم الكفر بدر و حنين‏
عبد الله غلاما يافعا
و قريش يعبدون الوثنين

فاطمه زهرا مادر من است و پدرم شكننده كفر است در جنگهاى بدر و حنين او خدا را پرستش كرد در حاليكه كودك نورسى بود و قريش دو بت لات و عزى را مى‏پرستيدند.

محمد بن يوسف گنجى و ديگران (مانند ابن ابى الحديد و محب الدين طبرى) از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل ميكنند كه فرمود:

سباق الامم ثلاثة لم يشركوا بالله طرفة عين،على بن ابيطالب و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون فهم الصديقون. (13)

سبقت گيرندگان بايمان در امت‏ها سه نفرند كه يك چشم بهمزدن بخداوند مشرك نشدند و آنها على بن ابيطالب و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون‏اند كه در ايمانشان راستگويانند.

رابعا قول و فعل پيغمبر براى ما حجت بوده و جاى هيچگونه چون و چرا نميباشد زيرا خداوند درباره آنحضرت فرمايد:

و ما ينطق عن الهوى،ان هو الا وحى يوحى. (14) يعنى پيغمبر از روى هوى و هوس سخن نميگويد بلكه هر چه ميگويد از جانب ما وحى منزل است .بنابر اين اگر ايمان على از روى تقليد كودكانه بود نبى اكرم باو ميفرمود يا على تو هنوز كودكى و بحد بلوغ و تكليف نرسيده‏اى در صورتيكه نه تنها چنين حرفى را نزد بلكه ايمانش را پذيرفت و در همانحال وراثت و وصايت و خلافت او را نيز صريحا بعموم حاضرين گوشزده نمود،پس آنانكه چنين اشكالاتى را درباره سبقت ايمان على پيش آورده‏اند در واقع نه پيغمبر را شناخته‏اند و نه على را.

همچنين ارزش ايمان على عليه السلام را خداوند بهتر از همه ميداند و در قرآن كريم از آن تجليل فرموده است چنانكه به نقل مورخين و مفسرين عامه و خاصه هنگاميكه عباس بن عبد المطلب و شيبه برسم عرب مفاخره ميكردند على عليه السلام بر آنها عبور فرمود و پرسيد فخر و مباهات شما براى چيست؟

عباس گفت من سقايه حاجيان را بعهده دارم و مباشر آن هستم،شيبه گفت من خادم بيت هستم و كليدهاى آن در نزد من است على عليه السلام فرمود فخر و مباهات از آن من است زيرا من مدتها پيش از شما ايمان آورده و باين قبله نماز خوانده‏ام چون هيچيك از آن سه تن زير بر حرف ديگرى نميرفت داورى پيش پيغمبر بردند تا در ميان آنها حكم كند در اينموقع جبرئيل آيه زير را آورد. (15)

أجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن بالله و اليوم الاخر... (16)

آيا شما قرار داديد عمل كسى را كه حجاج را آب داده و يا عمارت و نگهدارى مسجد الحرام را بعهده دارد مانند عمل كسى كه بخدا و روز قيامت ايمان آورده است؟

بتصديق عموم مورخين اول كسى كه بدعوت پيغمبر جواب مثبت داد و بخداايمان آورد على عليه السلام بوده و باز به نقل تاريخ نويسان شيعه و سنى در همان موقع پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است كه:اولين كسى كه دعوت مرا بپذيرد پس از من جانشين من خواهد بود حال چرا اين مطلب مورد قبول اهل سنت نيست بايد از خود آنها پرسيد و ما در بخش پنجم بحث مفصلى در پيرامون آن بعمل خواهيم آورد.

مطلب مهم و قابل توجه اينست كه اسلام و ايمان على عليه السلام را با اسلام ديگران نميتوان قابل قياس شمرد زيرا آنحضرت تنها بظاهر امر و يا بعلت قرابت و خويشاوندى با پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان نياورده بود بلكه على عليه السلام از اوان رشد و بلوغ حتى از زمان كودكى شيفته جذبه حقيقت بود و در برابر آن،همه چيز را فراموش ميكرد لذا نسبت به پيغمبر كه مظهر حقيقت بود فانى محض گشته و براى ترويج و اشاعه دين او جانبازى و از خود گذشتگى را بمرحله نهائى رسانيد.

بجرأت ميتوان گفت كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فداكارتر از على عليه السلام كسى را نداشت و خدمات و فداكاريهاى على عليه السلام را در راه اعتلاى اسلام كسى نمى‏تواند انكار كند در تمام مواقف مشكل و بغرنج جان خود را سپر پيغمبر مى‏نمود و اين فداكارى را از جان و دل مى‏پذيرفت.

از ابتداى طلوع اسلام پيغمبر اكرم هر روز با مخالفتهاى قريش مواجه شده و بعناوين مختلفه در اذيت و آزار او ميكوشيدند تا سال 13 بعثت كه در مكه بود آنى از طعن و آزار قريش حتى از فشار اقوام نزديك خود مانند ابو لهب در امان نبوده است در تمام اينمدت على عليه السلام سايه صفت دنبال پيغمبر راه ميرفت و او را از گزند و آزار مشركين و از شكنجه و اذيت بت پرستان مكه دور ميداشت و تا همراه آنحضرت بود كسى را جرأت آزار و ايذاء پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نبود.

در طول مدت دعوت كه در خفا و آشكارا صورت ميگرفت على عليه السلام از هيچگونه فداكارى مضايقه نكرد تا اينكه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز روز بروز در دعوت خود راسختر شده و مردم را علنا بسوى خدا و ترك بت‏پرستى دعوت ميكرد و در نتيجه عده‏اى از زن و مرد قريش را هدايت كرده و مسلمان نمود اسلام آوردن چند تن از قريش بر سايرين گران آمد و بيشتر در صدد اذيت و آزار پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در آمدند.

بزرگترين دشمنان و مخالفين آنحضرت ابوجهل و احنس بن شريق و ابوسفيان و عمرو عاص و عمر بن خطاب (17) و عموى خويش ابولهب بوده‏اند و صراحة از ابوطالب خواستار شدند كه دست از حمايت پيغمبر برداشته و او را اختيار قريش بگذارد ولى ابوطالب تا زنده بود پيغمبر را حمايت كرده و تسهيلات لازمه را در باره اشاعه عقيده او فراهم مينمود.

در اثر فشار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با عده‏اى از خويشان و ياران خويش سه سال در شعب ابيطالب (دره كوه) مخفى شده و ياراى آنرا نداشته‏اند كه خود را ظاهر كرده و آشكارا خدا را عبادت نمايند.

در كليه اين مراحل سخت و مشكل على عليه السلام همراه پيغمبر بود و اصلا اين دو نفر چنان با هم تجانس روحى و اخلاقى داشتند كه زندگى آنها از هم غير قابل تفكيك بود.

چون ظهور دين اسلام در مكه با اين موانع و مشكلات روبرو شده و در مدت سيزده سال چندان پيشرفتى نكرده و تقريبا در حال وقفه و ركود بود ناچار بايستى انديشه‏اى كرد و محيط مناسبى براى رشد و نمو نهال تازه اسلام پيدا نمود و همين انديشيدن و جستجوى راه حل منجر به هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم گرديد كه در فصل آتى توضيحات لازمه درباره آن داده خواهد شد.

پى‏نوشتها:

(1) سوره علق آيات 1 الى .5

(2) سوره مدثر آيات 1 الى .7

(3) ذخائر العقبى ص 58ـفصول المهمه ابن صباغ ص .125

(4) ذخائر العقبى ص 59ـينابيع المودة ص 60ـسيره ابن هشام جلد 1 ص 245 و ساير كتب تاريخ .

(5) ينابيع المودة باب 12 ص 61ـارشاد مفيد جلد 1 باب 2 حديث 2

(6) فصول المهمه ص .16

(7) سوره الشعراء آيه .214

(8) تاريخ طبرى جلد 2 ص 217ـارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 7ـكفاية الطالب باب 51 ص 205ـشواهد التنزيل جلد 1 ص 421ـينابيع المودة ص 105ـتاريخ ابى الفداء جلد 1 ص 216ـتفسير فخر رازى و كتب ديگر.

(9) سوره مريم آيه .30

(10) سوره مريم آيه .12

(11) سوره يوسف آيه .26

(12) نهج البلاغه.

(13) كفاية الطالب باب 24 ص .123

(14) سوره نجم آيه 3 و .4

(15) فصول المهمه ص 123ـشواهد التنزيل جلد 1 ص 248ـينابيع المودة باب 22 ص 93ـتفسير قمى ص 260 و ساير كتب.

(16) سوره توبه آيه .19

(17) در اسد الغابة جلد 4 ص 53 آمده است كه عمر پيش از اينكه مسلمان شود نسبت به پيغمبر اكرم و مسلمين سختگير بود.

تربيت اوليه آن حضرت
+ نویسنده emamali1394 در دوشنبه 06 مهر 1394 | ارسال نظر(0)

و قد علمتم موضعى من رسول الله (ص) بالقرابة القريبة و المنزلة الخصيصة،و ضعنى فى حجره و انا وليد،يضمنى الى صدره و يكنفنى فى فراشه...

(نهج البلاغهـخطبه قاصعه)

ابوطالب پدر على عليه السلام در ميان قريش بسيار بزرگ و محترم بود،او در تربيت فرزندان خود دقت وافى نموده و آنها را با تقوى و با فضيلت بار ميآورد و از كودكى فنون سوارى و كشتى و تير اندازى را برسم عرب بآنها تعليم ميداد.

چون پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در كودكى از داشتن پدر محروم شده بود لذا آنجناب تحت كفالت جد خود عبدالمطلب قرار گرفته بود و پس از فوت عبدالمطلب فرزندش ابوطالب برادر زاده خود را در دامن پر عطوفت خود بزرگ نمود.

فاطمه بنت اسد مادر على عليه السلام و زوجه ابوطالب نيز براى نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مانند مادرى مهربان دلسوزى كامل داشت بطوريكه در هنگام فوت فاطمه رسول اكرم صلى الله عليه و آله نيز مانند على عليه السلام بسيار متأثر و متألم بود و شخصا بر جنازه او نماز گزارد و پيراهن خود را بر وى پوشانيد.

چون نبى گرامى در خانه عموى خود ابوطالب بزرگ شد بپاس احترام و بمنظور تشكر و قدردانى از فداكاريهاى عموى خود در صدد بود كه بنحوى ازانحاء و بنا بوظيفه حقشناسى كمك و مساعدتى بعموى مهربان خود نموده باشد.

اتفاقا در آنموقع كه على عليه السلام وارد ششمين سال زندگانى خود شده بود قحطى عظيمى در مكه پديدار شد و چون ابوطالب مرد عيالمند بوده و اداره هزينه يك خانواده پر جمعيت در سال قحطى خالى از اشكال نبود لذا پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم على عليه السلام را كه دوران رضاع و كودكى را گذرانيده و در سن شش سالگى بود جهت تكفل معاش از پدرش ابوطالب گرفته و بدين بهانه او را تحت تربيت و قيمومت خود قرار داد و بهمان ترتيب كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در پناه عم خود ابوطالب و زوجه وى فاطمه زندگى ميكرد پيغمبر و زوجه‏اش خديجه نيز براى على عليه السلام بمنزله پدر و مادر مهربانى بودند.

ابن صباغ در فصول المهمه و مرحوم مجلسى در بحار الانوار مى‏نويسند كه سالى در مكه قحطى شد و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بعم خود عباس بن عبد المطلب كه توانگر و مالدار بود فرمود كه برادرت ابوطالب عيالمند است و پريشانحال و قوم و خويش براى كمك و مساعدت از همه سزاوارتر است بيا بنزد او برويم و بارى از دوش او برداريم و هر يك از ما يكى از پسران او را براى تأمين معاشش بخانه خود ببريم و امور زندگى را بر ابوطالب سهل و آسان گردانيم،عباس گفت بلى بخدا اين فضل كريم وصله رحم است پس ابوطالب را ملاقات كردند و او را از تصميم خود آگاه ساختند ابوطالب گفت طالب و عقيل را (در روايت ديگر گفت عقيل را) براى من بگذاريد و هر چه ميخواهيد بكنيد،عباس جعفر را برد و حمزه طالب را و نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز على عليه السلام را بهمراه خود برد. (1)

نكته‏اى كه تذكر آن در اينجا لازم است اينست كه على عليه السلام در ميان اولاد ابوطالب با سايرين قابل قياس نبوده است هنگاميكه پيغمبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را از نزد پدرش بخانه خود برد علاوه بر عنوان قرابت و موضوع‏تكفل،يك جاذبه قوى و شديدى بين آندو برقرار بود كه گوئى ذره‏اى بود بخورشيد پيوست و يا قطره‏اى بود كه در دريا محو گرديد و باين حسن انتخابى كه رسول گرامى بعمل آورده بود ميل وافر و كمال اشتياق را داشت زيرا.

على را قدر پيغمبر شناسد 
بلى قدر گهر زرگر شناسد

البته مربى و معلمى مانند پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم كه آيه علمه شديد القوى (2) در شأن او نازل شده و خود در مكتب ربوبى (چنانكه فرمايد ادبنى ربى فاحسن تأديبى) تأديب و تربيت شده است شاگرد و متعلمى هم چون على لازم دارد.

على عليه السلام از كودكى سر گرم عواطف محمدى بوده و يك الفت و علاقه بى نظيرى به پيغمبر داشت كه رشته محكم آن بهيچوجه قابل گسيختن نبود.

على عليه السلام سايه صفت دنبال پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ميرفت و تحت تربيت و تأديب مستقيم آنحضرت قرار ميگرفت و در تمام شئون پيرو عقايد و عادات او بود بطوريكه در اندك مدتى تمام حركات و سكنات و اخلاق و عادات او را فرا گرفت.

دوره زندگانى آدمى بچند مرحله تقسيم ميشود و انسان در هر مرحله باقتضاى سن خود اعمالى را انجام ميدهد،دوران طفوليت با اشتغال باعمال و حركات خاصى ملازمه دارد ولى على عليه السلام بر خلاف عموم اطفال هرگز دنبال بازيهاى كودكانه نرفته و از چنين اعمالى احتراز ميجست بلكه از همان كودكى در فكر عظمت بود و رفتار و كردارش از ابتداى طفوليت نمايشگر يك تكامل معنوى و نمونه يك عظمت خدائى بود.

على عليه السلام تا سن هشت سالگى تحت كفالت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و آنگاه به منزل پدرش مراجعت نمود ولى اين بازگشت او را از مصاحبت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم مانع نشده و بلكه يك صورت تشريفاتى ظاهرى داشت و اكثر اوقات على عليه السلام در خدمت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم‏سپرى ميشد آنحضرت نيز مهربانيها و محبت‏هاى ابوطالب را كه در زواياى قلبش انباشته بود در دل على منعكس ميساخت و فضائل اخلاقى و ملكات نفسانى خود را سرمشق تربيت او قرار ميداد و بدين ترتيب دوران كودكى و ايام طفوليت على عليه السلام تا سن ده سالگى (بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم) در پناه و حمايت آنحضرت برگزار گرديد و همين تعليم و تربيت مقدماتى موجب شد كه على عليه السلام پيش از همه دعوت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم را پذيرفت و تا پايان عمر آماده جانبازى و فداكارى در راه حق و حقيقت گرديد.

پى‏نوشتها:

(1) فصول المهمه ص 15ـبحار الانوار جلد 35 ص .118

(2) سوره نجم آيه .5

ولادت و حسب و نسب
+ نویسنده emamali1394 در دوشنبه 06 مهر 1394 | ارسال نظر(0)

بنا بوشته مورخين ولادت على عليه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سى‏ام عام الفيل (1) بطرز عجيب و بيسابقه‏اى در درون كعبه يعنى خانه خدا بوقوع پيوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نير گويد:

اى آنكه حريم كعبه كاشانه تست‏ 
بطحا صدف گوهر يكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏ 
اى نجل خليل خانه خود خانه تست

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است (2)

اما ولادت اين كودك مانند ولادت ساير كودكان بسادگى و بطور عادى نبود بلكه با تحولات عجيب و معنوى توأم بوده است مادر اين طفل خدا پرست بوده و با دين حنيف ابراهيم زندگى ميكرد و پيوسته بدرگاه خدا مناجات كرده و تقاضا مينمود كه وضع اين حمل را بر او آسان گرداند زيرا تا باين كودك حامل بود خود را مستغرق در نور الهى ميديد و گوئى از ملكوت اعلى بوى الهام شده بود كه اين طفل با ساير مواليد فرق بسيار دارد.

شيخ صدوق و فتال نيشابورى از يزيد بن قعنب روايت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بوديم كه فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين در حاليكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدايا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ايمان دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق ميكنم و اوست كه اين بيت عتيق را بنا نهاده است بحق آنكه اين خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، يزيد بن قعنب گويد ما بچشم خودديديم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گرديد و ديوار بهم بر آمد چون خواستيم قفل درب خانه را باز كنيم گشوده نشد لذا دانستيم كه اين كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بيرون آمد و در حاليكه امير المؤمنين عليه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زيرا آسيه خدا را به پنهانى پرستيد در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مريم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانيد تا از خرماى تازه چيد و خورد(و هنگاميكه در بيت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسيد كه از اينجا بيرون شو اينجا عبادتگاه است و زايشگاه نيست) و من داخل خانه خدا شدم و از ميوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بيرون آيم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرمايد من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأديبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانيدم و اوست كه بتها را از خانه من ميشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گويد و مرا تقديس و تمجيد نمايد خوشا بر كسيكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانيش كند. (3)

و چنين افتخار منحصر بفردى كه براى على عليه السلام در اثر ولادت در اندرون كعبه حاصل شده است بر احدى از عموم افراد بشر چه در گذشته و چه در آينده بدست نيامده است و اين سخن حقيقتى است كه اهل سنت نيز بدان اقرار و اعتراف دارند چنانكه ابن صباغ مالكى در فصول المهمه گويد:

و لم يولد فى البيت الحرام قبله احد سواه و هى فضيلة خصه الله تعالى بها اجلالا له و اعلاء لمرتبته و اظهارا لتكرمته. (4)

يعنى پيش از آنحضرت احدى در خانه كعبه ولادت نيافت مگر خود او واين فضيلتى است كه خداى تعالى به على عليه السلام اختصاص داده تا مردم مرتبه بلند او را بشناسند و از او تجليل و تكريم نمايند.

در جلد نهم بحار در مورد وجه تسميه آنحضرت بعلى چنين نوشته شده است كه چون ابوطالب طفل را از مادرش گرفت بسينه خود چسباند و دست فاطمه را گرفته و بسوى ابطح آمد و به پيشگاه خداوند تعالى چنين مناجات نمود.

يا رب هذا الغسق الدجى‏ 
و القمر المبتلج المضى‏ء 
بين لنا من حكمك المقضى‏ 
ماذا ترى فى اسم ذا الصبى (5)

هاتفى ندا كرد:

خصصتما بالولد الزكى‏ 
و الطاهر المنتجب الرضى‏ 
فاسمه من شامخ على‏ 
على اشتق من العلى (6)

علماى بزرگ اهل سنت نيز در كتب خود بهمين مطلب اشاره كرده‏اند و محمد بن يوسف گنجى شافعى با تغيير چند لفظ و كلمه در كفاية الطالب چنين مينويسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و اين دو بيت را گفت.

يا اهل بيت المصطفى النبى‏ 
خصصتم بالولد الزكى‏ 
ان اسمه من شامخ العلى‏ 
على اشتق من العلى (7)

و در بعضى روايات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پيش از اينكه بوسيله نداى غيبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حيدر نهاد و هنگاميكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود ميداد گفت خذه فانه حيدرة و بهمين جهت آنحضرت در غزوه خيبر بمرحب پهلوان معروف يهود فرمود: 
انا الذى سمتنى امى حيدرة 
ضرغام اجام و ليث قسورة (8)

و چون نام آنحضرت على گذاشته شد نام حيدر جزو ساير القاب بر او اطلاق گرديد و از القاب مشهورش حيدر و اسد الله و مرتضى و امير المؤمنين و اخو رسول الله بوده و كنيه آنجناب ابو الحسن و ابوتراب است.

همچنين خدا پرستى و اسلام آوردن فاطمه و ابوطالب نيز از روايات گذشته معلوم ميشود كه آنها در جاهليت موحد بوده و براى تعيين نام فرزند خود بدرگاه خدا استغاثه نموده‏اند،فاطمه بنت اسد براى رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بمنزله مادر بوده و از اولين گروهى است كه به آنحضرت ايمان آورد و بمدينه مهاجرت نمود و هنگام وفاتش نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم پيراهن خود را براى كفن او اختصاص داد و بجنازه‏اش نماز خواند و خود در قبر او قرار گرفت تا وى از فشار قبر آسوده گردد و او را تلقين فرمود و دعا نمود. (9)

و ابوطالب هم موحد بوده و پس از بعثت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بدو ايمان آورده و چون شيخ و رئيس قريش بود لذا ايمان خود را مصلحة مخفى مينمود،در امالى صدوق است مردى بابن عباس گفت اى عمو زاده رسولخدا مرا آگاه گردان كه آيا ابوطالب مسلمان بود؟گفت چگونه مسلمان نبود در حاليكه ميگفت:

و قد علموا ان ابننا لا مكذب‏ 
لدينا و لا يعبأ بقول الا باطل

يعنى مشركين مكه دانستند كه فرزند ما(محمد صلى الله عليه و آله و سلم) نزد ما مورد تكذيب نيست و بسخنان بيهوده اعتناء نميكند مثل ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه ايمان خود را در دل مخفى نگهميداشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو ثواب بآنها داد،حضرت صادق عليه السلام هم فرمود مثل‏ابوطالب مثل اصحاب كهف است كه در دل ايمان داشتند و ظاهرا مشرك بودند و خداوند دو پاداش (يكى براى ايمان و يكى براى تقيه) بآنها داد. (10)

اشعار زيادى از ابوطالب در مدح پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله مانده است كه اسلام وى از مضمون آنها كاملا روشن و هويداست چنانكه به آنحضرت خطاب نموده و گويد:

و دعوتنى و علمت انك ناصحى‏ 
و لقد صدقت و كنت قبل امينا 
و ذكرت دينا لا محالة انه‏ 
من خير اديان البرية دينا (11)

بحضرت صادق عرض كردند كه(اهل سنت) گمان كنند كه ابوطالب كافر بوده است فرمود دروغ گويند چگونه كافر بود در حاليكه ميگفت:

ألم تعلموا انا وجدنا محمدا 
نبيا كموسى خط فى اول الكتب (12)

شيخ سليمان بلخى صاحب كتاب ينابيع المودة درباره ابوطالب گويد:

و حامى النبى و معينه و محبه اشد حبا و كفيله و مربيه و المقر بنبوته و المعترف برسالته و المنشد فى مناقبه ابياتا كثيرة و شيخ قريش ابوطالب. (13)

يعنى ابوطالب كه رئيس و بزرگ قريش بود حامى و كمك پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و او را بسيار دوست داشت و كفيل معيشت و مربى آنحضرت بود و بنبوتش اقرار و برسالتش اعتراف داشت و در مناقب او اشعار زيادى سروده است.(درباره اثبات ايمان ابوطالب مطالب زيادى در كتب دينى‏نوشته شده و كتابهاى مستقلى نيز مانند كتاب ابوطالب مؤمن قريش برشته تأليف در آمده است) .

بارى ولادت على عليه السلام در اندرون كعبه مفاخر بنى هاشم را جلوه تازه‏اى بخشيد و شعراى عرب و عجم در اينمورد اشعار زيادى سروده‏اند كه در خاتمه اين فصل بچند بيت از سيد حميرى ذيلا اشاره ميگردد.

ولدته فى حرم الاله امه‏ 
و البيت حيث فنائه و المسجد 
بيضاء طاهرة الثياب كريمة 
طابت و طاب وليدها و المولد 
فى ليلة غابت نحوس نجومها 
و بدت مع القمر المنير الاسعد 
ما لف فى خرق القوابل مثله‏ 
الا ابن امنة النبى محمد (14)

مادرش او را در حرم خدا زائيد در حاليكه بيت و مسجد الحرام آستانه او بود.

آن مادر نورانى كه لباسهاى پاكيزه ببر داشت و خود پاكيزه بود و مولود او و محل ولادت نيز پاكيزه بود.

در شبى كه ستاره‏هاى منحوسش ناپيدا بوده و سعيدترين ستاره بهمراه ماه پديد آمده بود .

قابله‏هاى(دنيا) هيچ مولودى را مانند او لباس نپوشاينده‏اند(يعنى هرگز مولودى مانند او بدنيا نيامده) بجز پسر آمنه محمد پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم.

پى‏نوشتها:

(1) حبشى‏هاى فيل سوار كه باصحاب فيل سوار كه باصحاب فيل مشهورند تحت فرماندهى ابرهه براى ويران كردن كعبه بمكه آمده بودند كه خداوند همه آنها را هلاك نمود و خود ابرهه نيز آخرين نفر بود كه بهلاكت رسيد چنانكه در قرآن كريم فرمايد: (ألم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل؟) اعراب حجاز آن سال را مبارك شمرده و نامش را عام الفيل گذاشتند و ولادت نبى اكرم نيز در همانسال بوده است تا 71 سال پس از آنواقعه يعنى تا سال 18 هجرى عام الفيل مبدأ تاريخ مسلمين بود ولى در سال مزبور كه ششمين سال خلافت عمر بود برهنمائى حضرت امير از عام الفيل صرفنظر و سال هجرت نبوى مبدأ تاريخ مسلمانان قرار گرفت.

(2) ابوطالب پيش از ولادت على عليه السلام داراى سه پسر ديگر هم بود كه به ترتيب عبارتند از طالب،عقيل،جعفر.

(3) امالى صدوق مجلس 27 حديث 9ـروضة الواعظين جلد 1 ص 76ـبحار الانوار جلد 35 ص 8ـكشف الغمه ص .19

(4) فصول المهمه ص .14

(5) اى پروردگار صاحب شب تاريك و ماه نور دهنده از حكم مقضى خود براى ما آشكار كن كه اسم اين كودك را چه بگذاريم.

(6) شما دو نفر (ابوطالب و فاطمه) اختصاص يافتيد بفرزند پاكيزه و برگزيده و پسنديده پس نام او على است و على از نام خداوند على الاعلى مشتق شده است.

(7) ينابيع المودة باب 56 ص 255ـكفاية الطالب ص .406

(8) من آنكسم كه مادرم نام مرا حيدر نهاد،شير بيشه‏ام چنان شيرى كه زورمند و پنجه افكن باشد.

(9) اعلام الورىـاصول كافى جلد 2 ابواب تاريخـامالى صدوق مجلس 51 حديث .14

(10) امالى صدوق مجلس 89 حديث 12 و 13ـروضة الواعظين جلد 1 ص 139

(11) بحار الانوار جلد 35 ص 124ـمرا(بدين خود) دعوت كردى و من دانستم كه يقينا تو خير خواه منى و تو از اين پيش راستگو و امين بودى و دينى را بمردم عرضه داشتى كه آن بهترين اديان است.

(12) اصول كافى جلد 2 باب ابواب التاريخـآيا ندانستيد كه ما محمد(ص) را مانند موسى به پيغمبرى يافتيم كه در كتابهاى گذشته نامش نوشته شده است.

(13) ينابيع المودة باب 52 ص .152

(14) روضة الواعظين جلد 1 ص .81

از سخنان منظوم (منسوب به آنحضرت)
+ نویسنده emamali1394 در شنبه 04 مهر 1394 | ارسال نظر(0)

الهى انت ذو فضل و من و انى ذو خطايا فاعف عنى و ظنى فيك يا ربى جميل فحقق يا الهى حسن ظنى. (على عليه السلام)

ايا من ليس لى منك المجير 
بعفوك من عذابك استجير 
انا العبد المقر بكل ذنب‏ 
و انت السيد الصمد الغفور 
فان عذبتنى فالذنب منى‏ 
و ان تغفر فانت به جديرفصل

ترجمه

ـاى كسيكه غير از تو مرا پناه دهنده‏اى نيست،از عذاب و عقوبت تو بعفو و بخشش تو پناه مى‏برم.

ـمن آن بنده‏اى هستم كه بتمام گناهانم اقرار ميكنم،و تو هم خداى بزرگ و بى نياز و آمرزنده‏اى .

ـپس اگر مرا عقوبت فرمائى گناه از من است (و تو عادلى) و اگر بيامرزى در اينصورت تو (بآمرزيدن) سزاوارترى.

فلا تجزع اذا اعسرت يوما 
فقد ايسرت فى دهر طويل‏ 
و لا تيأس فان الياس كفر 
لعل الله يغنى عن قليل‏ 
و لا تظنن بربك ظن سوء 
فان الله اولى بالجميل‏ 
رأيت العسر يتبعه يسار 
و قول الله اصدق كل قيل

ترجمه:

ـاگر روزى دچار سختى و مشكلات شدى بى‏تابى مكن كه در يك دوران طولانى در فراخى بوده‏اى .

ـاز لطف خداوند مأيوس مباش كه يأس (از رحمت خدا) كفر است،شايد خداوند ترا باندك زمانى بى‏نياز كند.

ـبپروردگار خود گمان بد مبر زيرا كه خداوند (مهربان) بنيكوئى كردن سزاوارتر است.

ـسختى را ديدى كه بدنبال آن فراخى است و قول خدا راست‏تر از هر قولى است (اشاره است بايه شريفه ان مع العسر يسرا و آيه و من اصدق من الله قيلا) .

(3)

اربعة فى الناس ميزتهم‏ 
احوالهم مكشوفة ظاهرة 
فواحد دنياه مقبوضة 
تتبعه آخرة فاخرة 
و واحد دنياه محمودة 
ليس له من بعدها آخرة 
و واحد فاز بكلتيهما 
قد جمع الدنيا مع الاخرة 
و واحد من بينهم ضايع‏ 
ليس له الدنيا و لا الاخرة

ترجمه

ـچهار نفر را من در ميان مردم تشخيص داده‏ام كه احوال آنها واضح وآشكار است. (بطور كلى مردم چهار نوعند) .

ـيكى از آنها امور دنيايش بسختى و تنگى است ولى بدنبال آن آخرت نيكوئى دارد.

ـو يكى هم دنيايش پسنديده است (دنيا را بخوشى و راحتى ميگذراند) ولى پس از آن ديگر آخرتى براى او نخواهد بود. (آخرتش خراب است.)

ـو يكى هم بر هر دو موفق و فائز گشته و او دنيا را با آخرت جمع كرده است.

ـو يكى هم از ميان آنها تبهكارى است كه نه دنيا دارد نه آخرت.

(4)

اذا عاش امرء ستين حولا 
فنصف العمر تمحقه الليالى‏ 
و نصف النصف يمضى ليس يدرى‏ 
لغفلته يمينا عن شمال‏ 
و ثلث النصف امال و حرص‏ 
و شغل بالمكاسب و العيال‏ 
و باقى العمر اسقام و شيب‏ 
و هم بارتحال و انتقال‏ 
فحب المرء طول العمر جهل‏ 
و قسمته على هذا المثال

ترجمه

ـچون كسى شصت سال زندگى كند نصف آنرا شبها از بين مى‏برند.

ـو نصف باقيمانده هم در غفلت و نادانى ميگذرد كه انسان چپ و راستش را نميشناسد.

ـو يك سيم نصف عمر نيز صرف آرزوها و حرص و اشتغال بكسب و اهل و عيال ميگردد.

ـو باقيمانده عمر هم بيماريها و پيرى و قصد كوچ كردن و انتقال از دنياى فانى است.

ـپس دوست داشتن شخص طول عمر را نادانى است و قسمت او بر اين مثال است. (5)

صن النفس و احملها على ما يزينها 
تعش سالما و القول فيك جميل‏ 
و ان ضاق رزق اليوم فاصبر الى غد 
عسى نكبات الدهر عنك تزول‏ 
يعز غنى النفس ان قل ماله‏ 
و يغنى غنى المال و هو ذليل‏ 
و لا خير فى ود امرء متلون‏ 
اذا الريح مالت مال حيث يميل‏ 
جواد اذا استغنيت عن اخذ ماله‏ 
و عند احتمال الفقر عنك بخيل‏ 
فما اكثر الاخوان حين تعدهم‏ 
و لكنهم فى النائبات قليل

ترجمه

ـنفس را (از آلايش) نگاهدار و وادارش كن بر آنچه او را زينت دهد تا بسلامت زندگى كنى و در باره تو نيكو گويند.

ـاگر امروز روزى بر تو تنگ شده تا فردا صبر كن كه شايد نكبت‏ها و گرفتاريهاى روزگار از تو بر طرف شوند.

ـشخص غنى النفس عزيز است اگر چه مالش هم كم باشد و توانگر (بوسيله مال) بى نياز است (اما) خوار و ذليل است.

ـدر دوستى شخص متلون خيرى نيست چون بهر طرف كه باد ميوزد او هم بدان طرف ميل ميكند.

ـ (چنين شخصى) موقعى بخشنده است كه تو از گرفتن مال او بى نياز باشى ولى موقع برداشتن بار فقر از دوش تو بخيل است.

ـپس چقدر زيادند دوستان موقعى كه آنها را ميشمارى و لكن آنان در موقع‏گرفتاريها و حوادث كم‏اند.

(6)

و من كرمت طبائعه تحلى‏ 
باداب مفضلة حسان‏ 
و من قلت مطامعه تغطى‏ 
من الدنيا با ثواب الامان‏ 
فان غدرت بك الايام فاصبر 
و كن بالله محمود المعانى‏ 
و لا تك ساكنا فى دار ذل‏ 
فان الذل يقرن بالهوان‏ 
و ان اولاك ذو كرم جميلا 
فكن بالشكر منطلق اللسان

ترجمه

ـهر كسيكه سرشت‏هاى او شريف و عزيز باشد باداب فاضله و نيكو آراسته ميگردد.

ـو كسيكه حرص و طمعش از دنيا كم باشد لباسهاى امن و امان را مى‏پوشد.

ـپس اگر روزگار بتو حيله و غدر كند صبر كن و باستعانت از خداوند خوى و روش نيكو داشته باش.

ـو در خانه ذلت و خوارى ساكن مباش كه ذلت قرين و همراه پستى و كوچكى است.

ـو اگر صاحب كرمى ترا عطاى نيكو كند پس با زبان خوش و شيرين از او سپاسگزارى كن.

(7)

و كم لله من لطف خفى‏ 
يدق خفاه عن فهم الزكى‏ 
و كم يسراتى من بعد عسر 
و فرج كربة القلب الشجى‏ 
اذا ضاقت بك الاحوال يوما 
فثق بالواحد الفرد العلى‏ 
توسل بالنبى فكل خطب‏ 
يهون اذا توسل بالنبى‏ 
و لا تجزع اذا ما ناب خطب‏ 
فكم لله من لطف خفى‏ترجمه

ـچه بسا براى خدا لطف پوشيده‏اى است كه مخفى بودن آن از فهم شخص زيرك پوشيده است.

ـو چه بسا گشايشى كه پس از سختى ميآيد و گرفتگى و اندوه را از دل محزون بر طرف ميكند .

ـاگر روزى راه چاره جوئيها بر تو تنگ گرديد پس بخداى يگانه و فرد و بلند مرتبه اعتماد كن.

ـبه پيغمبر صلى الله عليه و آله متوسل شو كه هر كار سخت و بزرگ موقعيكه به پيغمبر توسل جسته شود آسان گردد.

ـموقعيكه امر بزرگى پيشامد ميكند بى تابى مكن چه بسا كه خداوند را لطفهاى پوشيده‏اى باشد.

(8)

تجوع فان الجوع من عمل التقى‏ 
و ان طويل الجوع يوما سيشبع‏ 
و جانب صغار الذنب لا تركبنها 
فان صغار الذنب يوما سيجمع

ترجمه

ـخود را گرسنه نگهدار زيرا كه گرسنگى از عمل پرهيزكارى است و آنكه گرسنگى طولانى كشد بزودى روزى سير گردد.

ـو از گناهان كوچك دورى گزين و مرتكب آنها مباش زيرا گناهان كوچك روزى جمع شوند (و گناه بزرگ گردند) .

(9)

تؤمل فى الدنيا طويلا و لا تدرى‏ 
اذا جن ليل هل تعيش الى الفجر 
فكم من صحيح مات من غير افة 
و كم من مريض عاش دهرا الى دهر 
و كم من فتى يمسى و يصبح امنا 
و قد نسجت اكفانه و هو لا يدرى

ترجمه

ـدر دنيا آرزوى دراز ميكنى در حاليكه نميدانى چون تاريكى شبى فرا رسدآيا تا طلوع فجر زنده ميمانى يا نه.

ـپس چقدر اشخاص تندرست بدون آفت مردند و چقدر بيمارانى سالهاى سال زندگى كردند.

ـو چه بسا جوانى كه با امن و امان شب و صبح ميكند در حاليكه كفن‏هاى او بافته شده و او نمى‏داند.

(10)

لك الحمد يا ذا الجود و المجد و العلى‏ 
تباركت تعطى من تشاء و تمنع‏ 
الهى و خلاقى و حرزى و موئلى‏ 
اليك لدى الاعسار و اليسر افزع‏ 
الهى لئن جلت و جمت خطيئتى‏ 
فعفوك عن ذنبى اجل و اوسع‏ 
الهى ترى حالى و فقرى و فاقتى‏ 
و انت مناجاتى الخفية تسمع‏ 
الهى اجرنى من عذابك اننى‏ 
اسير ذليل خائف لك اخضع‏ 
الهى لئن عذبتنى الف حجة 
فحبل رجائى منك لا يتقطع‏ 
الهى ذنوبى بذت الطود و اعتلت‏ 
و صفحك عن ذنبى اجل و ارفع‏ 
الهى اقلنى عثرتى و امح حوبتى‏ 
فانى مقر خائف متضرع‏ 
الهى لئن خيبتنى او طردتنى‏ 
فما حيلتى يا رب ام كيف اصنع‏ 
الهى حليف الحب بالليل ساهر 
يناجى و يدعو و المغفل يهجع‏ 
الهى فانشرنى على دين احمد 
منيبا تقيا قانتا لك اخضع‏ 
و لا تحرمنى يا الهى و سيدى‏ 
شفاعته الكبرى فذاك المشفع‏ 
و صل عليه ما دعاك موحد 
و ناجاك اخيار ببابك ركع

ترجمه

ـحمد و ستايش مخصوص تست اى صاحب جود و بزرگى و علو كه پاك و منزهى تو بهر كه خواهى عطا كنى و يا منع نمائى.

ـاى معبود و آفريننده و نگهدارنده و پناهگاه من،در هر سختى و آسانى بسوى تو پناه مى‏برم .ـاى خداى من اگر خطا و گناه من بزرگ و بسيار است عفو تو از گناه من بزرگتر و وسيعتر است.

ـاى خداى من تو حال مرا و فقر و فاقه مرا مى‏بينى در حاليكه تو مناجات آهسته و پنهانى مرا ميشنوى.

ـاى خداى من مرا از عذاب خود پناهم ده كه من اسير و خوار و خائفى هستم كه براى تو خضوع و فروتنى ميكنم.

ـاى معبود من اگر هزار سال مرا عذابم كنى رشته اميد من از تو بريده نخواهد شد.

ـاى خداى من گناهان من از كوه گذشت و بالا گرفت و عفو و گذشت تو از گناه من بزرگتر و بلندتر است.

ـاى خداى من لغزش مرا ببخش و گناهم را پاك كن كه من بگناه خود اقرار دارم و (بدرگاه تو) خائف و زارى كننده‏ام.

ـاى معبود من اگر مرا نااميد كنى و از خود برانى اى پروردگار من چاره‏ام چيست و چكار بكنم؟

ـاى خداى من كسيكه پيمان دوستى با تو بسته در شب بيدار است با تو راز گويد و ترا ميخواند در حاليكه شخص غافل خوابيده است.

ـاى خداى من مرا بدين احمد صلى الله عليه و آله مبعوث كن در حاليكه توبه كننده و پرهيزكار و براى تو فرمانبردار و خاضع باشم.

ـاى خداى من و اى مولاى من مرا از شفاعت كبراى او محروم مكن كه اين شفاعت مقبول تو است .

ـو تا موحدى ترا ميخواند و نيكان بدرخانه تو با تو راز گويند و خضوع و تواضع كنند براى او درود بفرست.

(11)

ليس الجمال با ثواب تزينها 
ان الجمال جمال العلم و الادب‏ 
ليس اليتيم الذى قد مات والده‏ 
بل اليتيم يتيم العقل و الحسب

ترجمه

ـزيبائى و جمال آن نيست كه با لباسهاى فاخر آنرا زينت دهى هر آينه زيبائى،زيبائى علم و ادب است.

ـيتيم آنكسى نيست كه پدرش مرده باشد بلكه يتيم (حقيقى) يتيم عقل و حسب است.

(12)

محمد النبى اخى و صنوى‏ 
و حمزة سيد الشهداء عمى‏ 
و جعفر الذى يمسى و يضحى‏ 
يطير مع الملائكة ابن امى‏ 
و بنت محمد سكنى و عرسى‏ 
مسوط لحمها بدمى و لحمى‏ 
و سبطا احمد ولداى منها 
فايكم له سهم كسهمى‏ 
سبقتكم الى الاسلام طرا 
غلاما ما بلغت او ان حلمى‏ 
و صليت الصلوة و كنت طفلا 
مقرا بالنبى فى بطن امى‏ 
انا الرجل الذى لا تنكروه‏ 
ليوم كريهة او يوم سلم‏ 
و اوجب لى ولايته عليكم‏ 
رسول الله يوم غدير خم‏ 
فويل ثم ويل ثم ويل‏ 
لمن يلقى الا له غدا بظلمى
(1)

ترجمه

ـمحمد پيغمبر صلى الله عليه و آله برادر و قرين من است و حمزه سيد الشهداء عم من است .

ـو جعفر طيار كه (در بهشت) با فرشتگان پرواز ميكند برادر من است.ـو فاطمه دختر پيغمبر صلى الله عليه و آله زوجه من است كه گوشت و خون او آميخته بگوشت و خون من است.

ـو نواده‏هاى پيغمبر صلى الله عليه و آله (حسنين عليهما السلام) دو فرزند من از فاطمه‏اند پس كدام يك از شما مانند من هستيد؟

ـبر همه شما در اسلام آوردن سبقت گرفتم در حاليكه نوجوانى بودم كه هنوز بحد بلوغ نرسيده بودم.

ـو من در كودكى (با پيغمبر صلى الله عليه و آله) نماز خواندم و در حاليكه در شكم مادرم بودم بنبوت او اقرار نمودم.

ـمن آنمردى هستم كه نميتوانيد (خدمات او را) انكار كنيد چه در روز جنگ و چه در موقع صلح.

ـو رسول خدا صلى الله عليه و آله در غدير خم براى من ولايتش را بر شما واجب نمود.

ـپس واى بحال كسى و باز واى بحال كسى و واى بحال كسى كه فرداى قيامت خدا را ملاقات كند و در باره من ستم كرده باشد.

خاتمهـنگارنده با عرض هزاران پوزش و معذرت به پيشگاه مولاى متقيان و امير مؤمنان بنگارش كتاب خاتمه داده و بار ديگر با زبان عجز و لابه بعدم توانائى خود در مورد معرفى حضرتش (كما هو حقه) اقرار و اعتراف مى‏نمايد و انتظار دارد كه آنجناب با كرم و فتوت مخصوصه خود اين اثر ناچيز را مورد قبول قرار داده و اعتذار مؤلف عاصى را نيز پذيرفته و از شفاعتشان بى نصيب نفرمايند چه نگارنده با وجود خطاها و گناهان فراوانى كه دارد بنا بمفاد حديث شريف نبوى (حب على حسنة لا تضر معها سيئة) بخود نويد ميدهد كه از چنين موهبت عظيمى و امتيازى كه خداوند منان براى تكريم و تعظيم مقام شامخ مولاى متقيان بآنجناب و دوستانش عطاء فرموده است برخوردار شود لذا با استفاده از ابيات قصيده نير مرحوم بحضرتش چنين عرضه ميدارد يا ابا الحسن يا امير المؤمنين:

پى‏نوشتها:

(1) معاويه نامه‏اى بعلى عليه السلام نوشته بود كه من داراى فضائل زيدى هستم پدرم در جاهليت رئيس قريش بود و من خال المؤمنين و كاتب وحى پيغمبر صلى الله عليه و آله بودم،على عليه السلام در پاسخ نامه او اشعار فوق ر براى وى فرستادم وقتى معاويه آنرا خواند گفت اين نامه را از اهل شام مخفى داريد تا به پسر ابيطالب مايل نشوندـاحتجاج طبرسى جلد 1 ص .266

از سخنان على عليه السلام:
+ نویسنده emamali1394 در شنبه 04 مهر 1394 | ارسال نظر(0)

1ـ از نهج البلاغه.

1ـ التوحيد ان لا تتوهمه و العدل ان لا تتهمه.

ترجمه:

توحيد آنست كه خدا را در وهم و انديشه نياورى (خداوند منزه از تجسم در وهم و خيال است) و عدل آنست كه او را متهم نسازى) از اعمال ناشايست او را مبرا بدانى) .

2ـ ان لله تعالى فى كل نعمة حقا فمن اداه زاده منها و من قصر عنه خاطر بزوال نعمته.

ترجمه:

البته براى خداى تعالى در هر نعمتى حقى است (كه بايد در برابر آن سپاسگزارى كرد) پس هر كه آن (شكر نعمت) را بجا آورد خداوند آن نعمت را بر او زياد گرداند و كسى كه در اينمورد كوتاهى نمايد خداوند نعمتش را در خطر زوال اندازد.

3ـ اذا قدرت على عدوك فاجعل العفو عنه شكرا للقدرة عليه.

ترجمه:

هر گاه بر دشمنت ظفر يافتى بشكرانه (نعمت) پيروزى از او در گذر.

4ـ من كفارات الذنوب العظام اغاثة الملهوف و التنفيس عن المكروب.ترجمه:

بيچاره و ستمديده‏اى را بفرياد رسيدن و از شخص اندوهگين غم و اندوه را زدودن از جمله كفارات گناهان بزرگ محسوب مى‏شود.

5ـ يابن ادم اذا رأيت ربك سبحانه يتابع عليك نعمه و انت تعصيه فاحذره.

ترجمه:

اى فرزند آدم زمانى كه ديدى پروردگار پاكت نعمتهاى خود را پشت سر هم بتو ميبخشد و تو (بجاى سپاسگزارى) او را معصيت و نافرمانى ميكنى پس از (عذاب و عقوبت) او بترس. (زيرا اين آمدن نعمت پشت سر هم موجب گناه بيشتر و در نتيجه باعث زيادى عذاب و شكنجه خواهد بود) .

6ـ اذا كنت فى ادبار و الموت فى اقبال فما اسرع الملتقى.

ترجمه:

زمانيكه تو (در اثر گذشتن ايام عمر) پشت بدنيا كرده (و رو بطرف مرگ نهاده‏اى) و مرگ (هم بسوى) تو رو ميآورد پس چه زود (ميان تو و مرگ) ملاقات خواهد بود.

7ـ افضل الزهد اخفاء الزهد.

ترجمه:

برترين زهد پنهان داشتن آن (از انظار مردم) است.

8ـ اشرف الغنى ترك المنى.

ترجمه:

شريفترين توانگرى و بى نيازى رها كردن آرزوها است.

9ـ اياك و مصادقة الاحمق فانه يريد ان ينفعك فيضرك،و اياك و مصادقة البخيل فانه يقعد عنك احوج ما تكون اليه،و اياك و مصادقة الفاجر فانه يبيعك بالتافه،و اياك و مصادقة الكذاب فانه كالسراب يقرب عليك البعيد و يبعد عليك القريب.ترجمه:

از دوستى احمق بر حذر باش زيرا كه او ميخواهد بتو سودى رساند (ولى بعلت بيخردى) زيان ميرساند،و از دوستى بخيل دورى كن (كه اگر از او چيزى بخواهى) خود را از تو نيازمندتر نشان ميدهد،و از دوستى بدكار سخت بپرهيز كه ترا ببهاى ناچيزى ميفروشد،و از دوستى دروغگو دورى گزين كه او مانند سراب است (ترا ميفريبد) دور را بتو نزديك و نزديك را از تو دور گرداند.

10ـ لسان العاقل وراء قلبه و قلب الاحمق وراء لسانه.

ترجمه:

زبان خردمند پشت قلب او است و قلب احمق پشت زبان او (خردمند ابتداء تأمل و انديشه كند آنگاه سخن گويد و احمق و نادان اول سخن گويد بعد بفكر و انديشه افتد) .

11ـ سيئة تسوءك خير عند الله من حسنة تعجبك.

ترجمه:

گناه و عمل بدى (كه از تو سر زند و) ترا اندوهگين كند در نزد خدا بهتر از كردار نيكى است كه ترا بعجب و خودبينى وا دارد.

12ـ الظفر بالحزم،و الحزم باجالة الرأى،و الرأى بتحصين الاسرار.

ترجمه:

پيروزى يافتن (در كارها) باحتياط و دور انديشى است و حزم و احتياط بكار انداختن نيروى فكر و انديشه است و رأى و انديشه بمحكم نگاهداشتن اسرار است.

13ـ احذروا صولة الكريم اذا جاع و اللئيم اذا شبع.

ترجمه:

بترسيد از صولت و سطوت كريم هنگاميكه گرسنه شود و از حمله و سلطه لئيم موقعيكه سير شود .

14ـ اولى الناس بالعفو اقدرهم على العقوبة.ترجمه:

هر كه بكيفر رسانيدن (دشمن يا خطا كار) تواناتر باشد بعفو و بخشيدن او سزاوارتر است .

15ـ لا غنى كالعقل و لا فقر كالجهل و لا ميراث كالادب و لا ظهير كالمشاورة.

ترجمه:

هيچ بى نيازى مانند عقل و هيچ فقرى مانند جهل و هيچ ميراثى همچون ادب و هيچ پشتيبانى مانند مشورت نيست.

16ـ اهل الدنيا كركب يسار بهم و هم نيام.

ترجمه:

مردم دنيا مانند كاروانيانى هستند كه آنها را در حال خواب سير ميدهند (و موقعيكه مرگشان فرا رسيد و بزندگى آنها خاتمه داد از خواب بيدار مى‏شوند و اين بيدارى بحال آنان سودى ندهد) .

17ـ العفاف زينة الفقر و الشكر زينة الغنى.

ترجمه:

پاكدامنى زينت تهيدستى و سپاسگزارى زيور توانگرى است.

18ـ اذا تم العقل نقص الكلام.

ترجمه:

هر گاه عقل (آدمى) كمال يابد سخنش نقصان پذيرد (پر حرفى دليل بيخردى است) .

19ـ نفس المرء خطاه الى اجله.

ترجمه:

هر نفسى كه انسان ميكشد يكقدم بسوى مرگش بر ميدارد.

20ـ من اصلح ما بينه و بين الله اصلح الله ما بينه و بين الناس،و من اصلح‏امر اخرته اصلح الله له امر دنياه،و من كان له من نفسه واعظ كان عليه من الله حافظ.

ترجمه:

هر كه آنچه را كه ميان او و خدا است (بوسيله تقوى) اصلاح كند خداوند آنچه را كه ميان او و مردم است بصلاح آورد،و كسيكه كار آخرتش را اصلاح كند خداوند براى او كار دنيايش را درست كند،و هر كه را از خويشتن براى خود پند دهنده‏اى باشد از جانب خدا براى او محافظى خواهد بود.

21ـ مثل الدنيا كمثل الحية لين مسها و السم النافع فى جوفها،يهوى اليها الغر الجاهل و يحذرها ذو اللب العاقل.

ترجمه:

داستان دنيا بداستان مار گزنده‏اى ماند كه دست سودن بدان نرم و در اندرونش زهر كشنده است،نادان فريب خورده بسوى آن رود ولى خردمند دانا از آن دورى گزيند.

22ـ شتان ما بين عملين:عمل تذهب لذته و تبقى تبعته و عمل تذهب مؤونته و يبقى اجره.

ترجمه:

چقدر اختلاف و دورى است بين دو كار:يكى عملى كه لذتش رفته و زيان و رنج آن باقى بماند (مانند لذايذ شهوانى) و ديگرى عملى كه (مانند اعمال عبادى) رنج آن رفته و مزد و پاداشش باقى ماند.

23ـ عظم الخالق عندك يصغر المخلوق فى عينك.

ترجمه:

عظمت آفريدگار در نزد تو مخلوق را در چشم تو كوچك گرداند.

24ـ ان لله ملكا ينادى فى كل يوم:لدوا للموت و اجمعوا للفناء وابنوا للخراب.

ترجمه:

خداوند را فرشته‏اى است كه هر روز فرياد ميزند (اى مردم) زاد و ولد كنيد براى مردن و جمع كنيد براى فانى شدن و بنا كنيد براى خراب شدن.

25ـ لا يكون الصديق صديقا حتى يحفظ اخاه فى ثلاث:فى نكبته و غيبته و وفاته.

ترجمه:

دوست اگر در سه مورد دوستش را حمايت نكند دوست نيست:در شدت و گرفتارى او،و در غيبت وى و پس از مرگش.

26ـ من اعطى اربعا لم يحرم اربعا:من اعطى الدعاء لم يحرم الاجابة،و من اعطى التوبة لم يحرم القبول،و من اعطى الاستغفار لم يحرم المغفرة،و من اعطى الشكر لم يحرم الزيادة.

ترجمه:

كسى را كه چهار چيز بخشيدند از چهار چيز محروم نماند:بكسى كه توفيق دعا داده شد از استجابت آن محروم نگرديد،و كسى را كه (راه) توبه نشان دادند از قبول شدن آن بى نصيب نماند،و آنرا كه استغفار دادند از آمرزش نا اميد نگشت،و كسى را كه سپاسگزارى (از نعمتها) بخشيدند از فزونى آن محروم نگرديد.

27ـ استنزلوا الرزق بالصدقة و من ايقن بالخلف جاد بالعطية.

ترجمه:

بوسيله صدقه دادن روزى را (از آسمان رحمت و كرم خدا) پايين آوريد و كسى كه بباز يافتن عوض يقين نمود در بخشيدن سخى مى‏شود.

28ـ ينزل الصبر على قدر المصيبة،و من ضرب على فخذه عند مصيبته حبط اجره.ترجمه:

صبر و شكيبائى باندازه مصيبت داده مى‏شود،و كسى كه هنگام گرفتاريش (كم طاقتى نموده و دست خود را) برانش زند اجرش ضايع گردد.

29ـ المرء مخبوء تحت لسانه.

ترجمه:

مرد در زير زبانش نهفته است (تا مرد سخن نگفته باشدـعيب و هنرش نهفته باشد)

30ـ هلك امرؤ لم يعرف قدره.

ترجمه:

كسى كه قدر و قيمت خود را نشناخت تباه گشت.

31ـ لا يعدم الصبور الظفر و ان طال به الزمان.

ترجمه:

شخص صبور و شكيبا پيروزى را از دست ندهد اگر چه زمان (شكيبائى) بر او طولانى شود.

32ـ الراضى بفعل قوم كالداخل فيه معهم،و على كل داخل فى باطل اثمان:اثم العمل به،و اثم الرضا به.

ترجمه:

آنكه بكار گروهى راضى شود مانند اينست كه با آنان در انجام آن كار شركت داشته است،و بهر كسى كه در كار باطلى داخل شود دو گناه است:يكى گناه انجام عمل و ديگرى گناه رضايت بدان عمل.

33ـ ايها الناس،اتقوا الله الذى ان قلتم سمع و ان اضمرتم علم،و بادروا الموت الذى ان هربتم منه ادرككم و ان اقمتم اخذكم و ان نسيتموه ذكركم.ترجمه:

اى مردم بترسيد از خداوندى كه اگر (سخن) گوئيد بشنود و اگر در دل پنهان داشتيد بداند،و (با تهيه توشه براى آخرت) بر مرگ پيشدستى كنيد كه اگر از آن بگريزيد شما را دريابد و اگر بايستيد شما را ميگيرد و اگر فراموشش كنيد شما را ياد ميكند.

34ـ من وضع نفسه مواضع التهمة فلا يلومن من اساء به الظن.

ترجمه:

هر كه خود را در محل‏هاى مورد تهمت قرار دهد نبايد كسى را كه نسبت بوى بدگمان شده است سرزنش نمايد.

35ـ من استبد برأيه هلك و من شاور الرجال شاركها فى عقولها.

ترجمه:

هر كه خود رأى باشد بهلاكت افتد و كسى كه با مردان مشورت كند در عقلهاى آنها شركت جويد .

36ـ ترك الذنب اهون من طلب التوبة.

ترجمه:

ترك گناه از طلب توبه آسانتر است.

37ـ كل وعاء يضيق بما جعل فيه الا وعاء العلم فانه يتسع به.

ترجمه:

هر ظرفى بوسيله آنچه در آن نهند تنگ گردد (حجمش كاهش يابد) مگر ظرف علم (عقل و ذهن) كه وسيع‏تر گردد.

38ـ من حاسب نفسه ربح و من غفل عنها خسر و من خاف امن و من اعتبر ابصر و من ابصر فهم و من فهم علم.

ترجمه:

هر كه (پيش از مرگ) از خود حساب كشيد سود برد و هر كه از آن غفلت‏نمود زيان كرد و كسيكه (از خدا) ترسيد (از عذاب آخرت) ايمن گشت و آنكه پند گرفت بينا گريد و هر كه بينا گرديد فهميد و آنكه فهميد (در امور دين) دانا شد.

39ـ فى تقلب الاحوال علم جواهر الرجال.

ترجمه:

در ديگر گونيهاى روزگار گوهر مردان دانسته شود.

40ـ بئس الزاد الى المعاد العدوان على العباد.

ترجمه:

ستم كردن بر بندگان (خدا) بد توشه‏اى است براى روز رستاخيز.

41ـ من اشرف افعال الكريم غفلته عما يعلم.

ترجمه:

تغافل و چشم پوشى كريم از آنچه ميداند از شريفترين كارهاى اوست.

42ـ الايمان معرفة بالقلب و اقرار باللسان و عمل بالاركان.

ترجمه:

ايمان شناختن و معتقد بودن از روى قلب و اعتراف و اقرار بزبان و عمل نمودن با اعضاء و جوارح بدن است.

43ـ ان قوما عبدو الله رغبة فتلك عبادة التجار،و ان قوما عبدوا الله رهبة فتلك عبادة العبيد،و ان قوما عبدو الله شكرا فتلك عبادة الاحرار.

ترجمه:

گروهى خدا را از روى ميل (بثواب و پاداش آخرت) بندگى كردند كه اين عبادت تاجران است و قومى خدا را از ترس (جهنم) بندگى نمودند اين هم عبادت غلامان است و گروه ديگر خدا را (سزاوار پرستش ديده و) براى سپاسگزارى بندگى اختيار كردند اين عبادت آزادگان است .

44ـ يوم المظلوم على الظالم اشد من يوم الظالم على المظلوم.ترجمه:

روز (دادخواهى) ستمديده بر ستمگر سخت‏تر از روز ستمگر بر ستمكش است.

45ـ اتق الله بعض التقى و ان قل،و اجعل بينك و بين الله سترا و ان رق.

ترجمه:

از خداوند اگر چه بمقدار كم هم باشد بترس و ميان خود و خداوند پرده‏اى هر چند كه نازك هم باشد قرار ده.

46ـ ان لله تعالى فى كل نعمة حقا فمن اداه زاده منها و من قصر عنه خاطر بزوال نعمته.

ترجمه:

خداى تعالى را در هر نعمتى حقى است (كه بايد شكر آن نعمت را بجا آورد) پس هر كه آنرا ادا كند خداوند آن نعمت را باو زياد گرداند و هر كه در اين باره كوتاهى ورزد خداوند نعمتش را در خطر زوال اندازد.

47ـ يابن ادم لا تحمل هم يومك الذى لم يأتك على يومك الذى قد اتاك فانه ان يك من عمرك يات الله فيه برزقك.

ترجمه:

اى فرزند آدم امروز براى (رزق) فرداى نيامده اندوهگين مباش زيرا اگر آن روز از عمر تو باشد و تو زنده بمانى خداوند در آنروز روزى ترا ميرساند.

48ـ من ظن بك خيرا فصدق ظنه.

ترجمه:

كسى كه در باره تو گمان نيك برد (انتظار احسان و انفاق ترا داشته باشد) پس گمان او را راست گردان (در باره‏اش نيكى كن)

49ـ عرفت الله بفسخ العزائم و حل العقود.

ترجمه:

خدا را از بهم خوردن تصميمات و اراده‏ها و بگشوده شدن گرهها (مشكلات) شناختم.

50ـ مرارة الدنيا حلاوة الاخرة و حلاوة الدنيا مرارة الاخرة.

ترجمه:

تلخى دنيا (تحمل رنج و زحمت در برابر انجام تكاليف عبادى) شيرينى (سعادت و راحتى) آخرتست و شيرينى دنيا (لذايذ نامشروع كه از هواى نفس سرچشمه ميگيرد موجب) تلخى (عذاب و عقوبت) آخرتست.

51ـ يابن ادم كن وصى نفسك و اعمل فى مالك ما تؤثر ان يعمل فيه من بعدك.

ترجمه:

اى فرزند آدم تو خود وصى خود باش و آنچه را كه ميخواهى از مال و دارائى تو پس از مرگ در باره‏ات انجام دهند تو خود پيش از مرگ انجام بده.

52ـ اذا املقتم فتاجروا الله بالصدقة.

ترجمه:

آنگاه كه تنگدست و نيازمند شديد بوسيله صدقه دادن با خداوند تجارت كنيد (تا در كار روزى شما گشايشى حاصل شود) .

53ـ من تذكر بعد السفر استعد.

ترجمه:

كسى كه دورى سفر (آخرت) را بياد آرد (تا اجل نرسيده است با توشه تقوى و اعمال صالحه) خود را آماده سازد.

54ـ لو لم يتوعد الله على معصيته لكان يجب ان لا يعصى شكرا لنعمه.

ترجمه:

اگر خداوند (بوسيله پيغمبران مردم را) از معصيت و نافرمانى خود نترسانيده بود (باز هم) براى سپاسگزارى از نعمتهاى او واجب بود كه او را نافرمانى نكنند.

55ـ ما اكثر العبر و اقل الاعتبار.ترجمه:

عبرت‏ها و پندها چه بسيارند و عبرت گرفتن و پند پذيرى چقدر كم است.

56ـ الناس ابناء الدنيا و لا يلام الرجل على حب امه.

ترجمه:

مردم پسران دنيا هستند و شخص بر دوستى مادرش ملامت نشود.[ولى دوستى دنيا آنقدر نبايد باشد كه انسان را وادار بگناه كند]

57ـ ان المسكين رسول الله فمن منعه فقد منع الله و من اعطاه فقد اعطى الله.

ترجمه:

مسكين و نيازمند (كه پيش كسى رود و چيزى خواهد) فرستاده خدا است پس هر كه او را رد كند و باز دارد خدا را رد كرده است و هر كه باو چيزى بخشد بخدا داده است.

58ـ لا يصدق ايمان عبد حتى يكون بما فى يد الله سبحانه اوثق منه بما فى يده.

ترجمه:

ايمان بنده‏اى درست نيست تا اعتمادش بدانچه در دست (قدرت) خداوند سبحان است بيشتر باشد از آنچه در دست خود اوست.

59ـ اتقوا معاصى الله فى الخلوات فان الشاهد هو الحاكم.

ترجمه:

از انجام گناهان و نافرمانيهاى خدا در خلوت‏ها و پنهانيها بپرهيزيد زيرا كه شاهد و بيننده خود داور و حاكم است.

60ـ اقل ما يلزمكم لله سبحانه ان لا تستعينوا بنعمه على معاصيه.

ترجمه:

كمترين چيزى كه شما براى خداوند سبحان الزام داريد اينست كه از نعمتهاى‏او براى انجام گناهان يارى نطلبيد.

61ـ الغنى الاكبر اليأس عما فى ايدى الناس.

ترجمه:

بى اعتنائى و اميد نداشتن بدانچه در دست مردم است بزرگترين توانگرى است.

62ـ لو رأى العبد الاجل و مصيره لا بغض الامل و غروره.

ترجمه:

اگر بنده (با ديده دل) مرگ خود و جاى باز گشتش را ببيند يقينا آرزو و فريب آن را دشمن دارد.

63ـ لكل امرى‏ء فى ماله شريكان:الوارث،و الحوادث.

ترجمه:

براى دارائى و مال هر كسى دو شريك وجود دارد:يكى ارث برنده و ديگرى حوادث روزگار.

64ـ اشد الذنوب ما استهان به صاحبه.

ترجمه:

سختترين گناهان (در نزد خدا) گناهى است كه مرتكب آن آنرا سبك و كوچك شمارد.

65ـ اكبر العيب ان تعيب ما فيك مثله.

ترجمه:

بزرگترين عيب آنست كه (در باره ديگران) عيب بدانى آنچه را كه مانند آن در وجود تو باشد .

66ـ البخل جامع لمساوى العيوب و هو زمام يقاد به الى كل سوء.

ترجمه:

بخل جمع كننده بديها و زشتى‏ها است و آن مهارى است كه (انسان بوسيله آن) بسوى هر بدى كشيده شود.ـما خير بخير بعده النار،و ما شر بشر بعده الجنة و كل نعيم دون الجنة محقور و كل بلاء دون النار عافية.

ترجمه:

هر خير و خوشى كه بدنبال آن آتش باشد خير و خوشى نيست و آن شر و رنجى كه بعدش بهشت باشد شر و رنج نيست و هر نعمتى نسبت به بهشت بسيار حقير و كوچك است و هر بلاء و محنتى در برابر آتش دوزخ عافيت و آسايش است.

68ـ ما احسن تواضع الاغنياء للفقراء طلبا لما عند الله!و احسن منه تيه الفقراء على الاغنياء اتكالا على الله.

ترجمه:

چه نيكو است فروتنى توانگران بدرويشان براى بدست آوردن پاداشى كه در نزد خدا (براى اين عمل) است!و از آن نيكوتر بى اعتنائى فقراء بر توانگران است بجهت اعتماد و توكلى كه بر خداوند دارند.

69ـ من اصلح سريرته اصلح الله علانيته،و من عمل لدينه كفاه الله امر دنياه.

ترجمه:

هر كس باطن خود را اصلاح كند خداوند ظاهر او را نيكو گرداند،و هر كه براى دين و آخرتش كار كند خداوند كارهاى دنياى او را كفايت ميكند.

70ـ كفاك من عقلك ما اوضح لك سبل غيك من رشدك.

ترجمه:

(اين سود و فايده) از عقل تو برايت كافى است كه راههاى گمراهى را از راه راست و هدايت برايت آشكار سازد.

71ـ الحلم غطاء ساتر و العقل حسام قاطع،فاستر خلل خلقك بحملك و قاتل هواك بعقلك.ترجمه :

بردبارى پرده‏اى است پوشاننده و عقل شمشيرى است برنده،پس عيوب اخلاقى خود را با (پرده) حلم بپوشان و هواى نفس را با (شمشير) عقلت بكش.

72ـ لا ينبغى للعبد ان يثق بخصلتين:العافية و الغنى،بينا تراه معافى اذ سقم و بينا تراه غنيا اذ افتقر.

ترجمه:

براى بنده شايسته نيست كه بدو خصلت عافيت و توانگرى اعتماد كند (زيرا) در اثنائى كه او را سلامت بينى ناگاه بيمار شود و در اثنائى كه توانگرش بينى ناگهان نيازمند گردد .

73ـ ان اعظم الحسرات يوم القيامة حسرة رجل كسب مالا فى غير طاعة الله فورثه رجل فانفقه فى طاعة الله سبحانه فدخل به الجنة و دخل الاول به النار.

ترجمه:

در روز قيامت بزرگترين حسرتها حسرت مردى است كه (در دنيا) مالى را از راه حرام بدست آورد و مرد ديگرى آنرا بارث برده و در راه خدا انفاق نمايد (در نتيجه مرد دومى بوسيله اين عمل) داخل بهشت گردد و اولى داخل دوزخ شود.

74ـ اذكروا انقطاع اللذات و بقاء التبعات.

ترجمه:

(هنگام عيش و نوش و انجام منهيات) بياد تمام شدن لذتها و باقيماندن عقوبات آنها باشيد .

75ـ من عظم صغار المصائب ابتلاه الله بكبارها.

ترجمه:

هر كه مصيبت‏هاى كوچك را بزرگ شمارد خداوند او را بمصيبت‏هاى بزرگ‏گرفتار كند.

76ـ من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته.

ترجمه:

هر كه عزت نفس داشت شهوات و تمايلاتش نزد او پست و بيمقدار گردند.

77ـ منهومان لا يشبعان:طالب علم و طالب دنيا.

ترجمه:

دو حريصند كه سير نشوند:جوينده علم (كه هر چه ياد گيرد بيشتر شيفته علم گردد) و طالب دنيا (هر چه بدست آرد حريص‏تر شود) .

78ـ لا يرى الجاهل الا مفرطا او مفرطا.

ترجمه:

نادان ديده نميشود مگر در حال افراط يا تفريط (كارهايش از روى نظم و حساب نيست) .

79ـ ما اخذ الله على اهل الجهل ان يتعلموا حتى اخذ على اهل العلم ان يعلموا.

ترجمه:

خداوند از نادانان براى ياد گرفتن پيمان نگرفت تا اينكه از دانشمندان براى ياد دادن پيمان گرفت.

80ـ ضع فخرك و احطط كبرك و اذكر قبرك.

ترجمه:

فخر و نازت را كنار گذار كبرت را بشكن و (تنگى و تاريكى) گورت را بياد آور.

 

از غرر الحكم

حكم كامثال النجوم تبلجت من ضوء ما ضمنت من الاسرار و ترى من الكلم القصار جوامعا يغنيك عن سفر من الاسفار

1ـ الوله بالدنيا اعظم فتنة.

ترجمه:

بدنيا شيفته شدن بزرگترين گرفتارى است.

2ـ العلم كنز عظيم لا يفنى.

ترجمه:

علم و دانش گنجينه بزرگى است كه فانى نشود.

3ـ الدين شجرة اصلها التسليم و الرضا.

ترجمه:

دين درختى را ماند كه ريشه‏اش تسليم و رضا (بر مقدرات الهى) است.

4ـ الجهاد عماد الدين و منهاج السعداء.

ترجمه:

جهاد (در راه خدا) ستون دين و روش نيكبختان است.

5ـ الرضاء بقضاء الله يهون عظيم الرزايا.ترجمه:

بقضاى الهى راضى بودن مصائب و گرفتاريهاى بزرگ را آسان گرداند.

6ـ الامل يقرب المنية و يباعد الامنية.

ترجمه:

آرزوى (دراز) مرگ را نزديك گرداند و انسان را از مقصد خود دور سازد.

7ـ العاقل لا يتكلم الا لحاجته او لحجته و لا يشتغل الا بصلاح اخرته.

ترجمه:

خردمند جز براى حاجتش و يا براى حجت و دليل آوردن (بر مطلب حقش) سخن نگويد و جز باصلاح امور آخرتش اشتغال نجويد.

8ـالخشية من عذاب الله شيمة المتقين.

ترجمه:

از عذاب خدا ترسيدن روش و خوى پرهيزكاران است.

9ـ المؤمن حذر من ذنوبه يخاف البلاء و يرجو رحمة ربه.

ترجمه:

مؤمن (هميشه) از گناهانش بيمناك است از بلا و گرفتارى خوفناك و برحمت پروردگارش اميدوار است.

10ـ البكاء من خيفة الله للبعد عن الله عبادة العارفين.

ترجمه:

گريه از ترس خدا براى دور ماندن از درگاه خدا عبادت عارفان است.

11ـ الجبن و الحرص و البخل غرائز سوء يجمعها سوء الظن بالله.

ترجمه:

 ترس و حرص و بخل خويهاى زشتى هستند كه بدگمانى بخدا آنها را يكجا گرد

آورد.

12ـ العاقل اذا سكت فكر و اذا نطق ذكر و اذا نظر اعتبر.

ترجمه:

خردمند چون خاموشى گزيند ميانديشد و چون سخن گويد ياد خدا كند و زمانيكه نگاه نمايد عبرت گيرد.

13ـ السعيد من خاف العقاب فامن و رجا الثواب فاحسن.

ترجمه:

نيكبخت كسى است كه از عقوبت (آخرت) بترسد در نتيجه ايمن گردد و بپاداش اميدوار باشد و كار نيك انجام دهد.

14ـ الزهد تقصير الامال و اخلاص الاعمال.

ترجمه:

زهد كوتاه كردن آرزوها و خالص نمودن اعمال (براى خدا) است.

15ـ العلم خير من المال،العلم يحرسك و انت تحرس المال.

ترجمه:

علم و دانش بهتر از مال و دارائى است علم ترا نگهدارى كند در حاليكه مال را تو بايد نگهداريش كنى.

16ـ الصبر عن الشهوة عفة و عن الغضب نجدة و عن المعصية ورع.

ترجمه:

صبر كردن از شهوتهاى نفسانى پاكدامنى است و از اعمال خشم بزرگوارى است و از معصيت و گناه پارسائى است.

17ـ المتقون اعمالهم زاكية و اعينهم باكية و قلوبهم و جلة.

ترجمه:

پرهيزكاران (كسانى هستند كه) اعمالشان پاكيزه و چشمانشان گريان و دلهايشان (از خوف خدا) ترسان است.

18ـ الطمأنينة الى كل احد قبل الاختبار من قصور العقل.

ترجمه:

خاطر جمع شدن بهر كسى پيش از آزمايش از كم خردى است.

19ـ الصبر صبران،صبر فى البلاء حسن جميل و احسن منه الصبر فى المحارم.

ترجمه:

صبر دو گونه است يكى صبر در موقع بلا و گرفتارى كه (چنين صبرى) نيكو و زيبا است و بهتر از آن صبر در (عدم ارتكاب) محرمات است.

20ـ البكاء من خشية الله ينير القلب و يعصم عن معاودة الذنب.

ترجمه:

از خوف خدا گريستن قلب را نورانى كرده و از بازگشت بارتكاب گناه باز دارد.

21ـ الكلام فى وثاقك ما لم تتكلم به فاذا تكلمت به صرت فى وثاقه.

ترجمه:

سخن در اختيار و بندتست ماداميكه آنرا تكلم نكرده‏اى پس چون آنرا تكلم نمودى تو در بند آن در آمدى.

22ـ التوبة ندم بالقلب و استغفار باللسان و ترك بالجوارح و اضمار ان لا يعود.

ترجمه:

توبه و بازگشت بخدا بدل پشيمان شدن و بزبان آمرزش خواستن و ترك (عمل بد) باعضاء و جوارح،و نيت بعدم بازگشت (بسوى گناه) است.

23ـ الانس فى ثلاثة:الزوجة الموافقة،و الولد البار،و الاخ الموافق.

ترجمه:

آرامش و انس در سه چيز است:زن سازگار،و فرزند نيك رفتار،و دوست موافق.

24ـ العدل انك اذا ظلمت انصفت و الفضل انك اذا قدرت عفوت.

ترجمه:

عدل آنست كه چون تو خود ستم كردى از خودت داد خواهى و فضل و برترى آنست كه چون قدرت يافتى عفو كنى.

25ـ الخوف من الله فى الدنيا يؤمن الخوف فى الاخرة منه.

ترجمه:

در دنيا از خدا ترسيدن شخص را از ترس خدا در آخرت ايمن گرداند.

26ـ احسن الى من اساء اليك و اعف عمن جنى عليك.

ترجمه:

بكسى كه بتو بدى كرده نيكى كن و از كسى كه بتو ستم كرده در گذر.

27ـ الزم الصدق و الامانة فانها سجية الاخيار.

ترجمه:

ملازم راستى و امانت باش كه آنها روش و خوى نيكان است.

28ـ اد الامانة الى من ائتمنك و لا تخن من خانك.

ترجمه:

امانت را بكسى كه بتو سپرده رد كن و بكسى كه بتو خيانت كند خيانت مكن.

29ـ اكرم ضيفك و ان كان حقيرا و قم عن مجلسك لابيك و معلمك و لو كنت اميرا.

ترجمه:

مهمانت را گرامى دار اگر چه شخص حقيرى باشد و براى احترام پدر و معلمت از جاى خود برخيز اگر چه امير باشى.

30ـ انظر الى الدنيا نظر الزاهد المفارق و لا تنظر اليها نظر العاشق الوامق.ترجمه:

بدنيا مانند نگاه شخص زاهد و كناره‏گير نگاه كن و مانند نگاه عاشق دلباخته نگاهش مكن .

31ـ اجعل نفسك ميزانا بينك و بين غيرك و احب له ما تحب لنفسك و اكره ما تكره لها و احسن كما تحب ان يحسن اليك و لا تظلم كما تحب ان لا تظلم.

ترجمه:

خودت را ميان خود و ديگران ميزان سنجش قرار بده آنچه بر خود پسندى بديگرى نيز بپسند و آنچه بر خود ناخوشايند دانى بر او نيز ناخوشايند بدان و نيكى كن همچنانكه دوست دارى با تو نيكى كنند و ستم مكن همچنانكه دوست دارى بتو ستم نكنند.

32ـ اجعل من نفسك على نفسك رقيبا و اجعل لاخرتك من دنياك نصيبا.

ترجمه:

از خودت بر خويشتن نگهبان و مراقبى قرار ده و از دنياى خود براى آخرتت بهره بردارى كن .

33ـ اتعظوا بمن كان قبلكم قبل ان يتعظ بكم من بعدكم.

ترجمه:

از پيشينيان عبرت بگيريد قبل از آنكه آيندگان از شما عبرت گيرند.سعدى از اين كلام الهام گرفته و گويد:

نرود مرغ سوى دانه فراز 
چون دگر مرغ بيند اندر بند 
پند گير از مصائب ديگران‏ 
تا نگيرند ديگران ز تو پند.

34ـ اخرجوا الدنيا من قلوبكم قبل ان يخرج منها اجسادكم،ففيها اختبرتم و لغيرها خلقتم .ترجمه:

محبت دنيا را از دلتان خارج كنيد پيش از آنكه بدن‏هاى شما از دنيا بيرون شوند،شما در دنيا آزمايش ميشويد و براى غير دنيا (آخرت) آفريده شده‏ايد.

35ـ استديموا الذكر فانه ينير القلب و هو افضل العبادة.

ترجمه:

هميشه بياد خدا باشيد كه ذكر خدا دل را روشن نمايد و آن برترين عبادتها است.

36ـ اعملوا ليوم تدخر له الذخائر و تبلى فيه السرائر.

ترجمه:

كار كنيد براى روزى كه ذخيره‏ها براى آنروز (قيامت) اندوخته شود و پنهانيها در آنروز آشكار گردد.

37ـ احذر كل عمل اذا سئل عنه صاحبه استحيى منه و انكره.

ترجمه:

بترس از هر كارى كه چون صاحب آنكار مورد سؤال از آن واقع شود شرمنده گردد و آنرا انكار نمايد.

38ـ احذر كل امر يفسد الاجلة و يصلح العاجلة.

ترجمه:

بترس از هر كارى كه آخرت را تباه كند و دنيا را آباد سازد.

39ـ احذر مصاحبة الفساق و الفجار و المجاهدين معاصى الله.

ترجمه:

از مصاحبت فاسقان و فاجران و كوشش كنندگان در راه نافرمانيهاى خداوند بر حذر باش.

40ـ احذر الدنيا فانها شبكة الشيطان و مفسدة الايمان.ترجمه:

از دنيا بترس كه آن دام شيطان و خراب كننده ايمان است،

41ـ اياك و فعل القبيح فانه يقبح ذكرك و يكثر وزرك.

ترجمه:

از كار زشت دورى گزين كه آن نامت را زشت سازد و گناهت را زياد گرداند.

42ـ اياك و النميمة فانها تزرع الضغينة و تبعد عن الله و عن الناس.

ترجمه:

از سخن چينى اجتناب كن كه آن كينه را (در دلها) ميكارد و شخص را از خدا و مردم دور گرداند .

43ـ اياك و الظلم فانه اكبر المعاصى و ان الظالم لمعاقب يوم القيامة بظلمه.

ترجمه:

از ظلم و ستم دورى كن كه آن بزرگترين گناهان است و ستمگر در روز قيامت براى ستمكاريش معذب خواهد بود.

44ـ اياك و حب الدنيا فانها رأس كل خطيئة و معدن كل بلية.

ترجمه:

از دوستى دنيا بدور باش كه آن سر آمد تمام خطاها و مجمع همه بلاها است.

45ـ الا و انى لم ار كالجنة نام طالبها و لا كالنار نام هاربها.

ترجمه:

بدان كه من چيزى مثل بهشت نديدم كه خواهان آن بخوابد و نه مثل دوزخ كه گريزنده از آن خواب باشد.

46ـ الا ان اخوف ما اخاف عليكم اتباع الهوى و طول الامل.

ترجمه:

بدانيد كه ترسناكترين چيزى كه من بر شما از آن ميترسم (دو چيز است) پيروى هواى نفس و طول آرزو است.

47ـ الا و انكم فى ايام امل من ورائه اجل فمن عمل فى ايام امله قبل حضور اجله نفعه عمله و لم يضرره اجله.

ترجمه:

بدانيد كه شما در روزهاى اميد و آرزو بسر مى‏بريد كه بدنبال آن مرگ است پس هر كه در روزهاى اميد و آرزويش پيش از رسيدن اجلش اعمال (نيكى) انجام دهد عملش او را سود بخشد و اجلش باو زيان نرساند.

48ـ افضل الناس انفعهم للناس.

ترجمه:

برترين مردم سودمندترين آنها است بمردم.

49ـ افضل العبادة عفة البطن و الفرج.

ترجمه:

برترين عبادت پاك نگهداشتن شكم و فرج (از حرام) است.

50ـ اقوى الناس من قوى على نفسه.

ترجمه:

قوى‏ترين مردم كسى است كه بر نفس خود چيره شود.

51ـ اكثر الناس املا اقلهم للموت ذكرا.

ترجمه:

آرزوى كسانى از مردم بيشتر است كه كمتر در ياد مرگ باشند.

52ـ احمق الناس من ظن انه اعقل الناس.

ترجمه:

سفيه‏ترين مردم كسى است كه گمان كند كه خردمندترين مردم است.

53ـ افضل الحكمة معرفة الانسان نفسه و وقوفه عن قدره.ترجمه:

معرفت انسان نسبت بخود و آگاه بودن وى از قدر و منزلت خويش برترين حكمت است.

54ـ اقوى الناس ايمانا اقواهم توكلا على الله سبحانه.

ترجمه:

قوى‏ترين مردم از نظر ايمان كسى است كه توكلش بخداوند سبحان قوى‏تر باشد.

55ـ اشقى الناس من باع دينه بدنيا غيره.

ترجمه:

بدبخت‏ترين مردم كسى است كه دينش را بخاطر دنياى شخص ديگرى بفروشد.

56ـ احق الناس بالرحمة عالم يجرى عليه حكم جاهل و كريم يستولى عليه لئيم و بر يسلط عليه فاجر.

ترجمه:

سزاوارترين مردم بترحم عالمى است كه حكم نادانى بر او جارى باشد (محكوم حكم جاهل باشد) و شخص كريمى است كه آدم پستى بر او مستولى شود و نيكوكارى است كه بدكارى بر او مسلط گردد.

57ـ اغنى الاغنياء من لم يكن للحرص اسيرا.

ترجمه:

غنى‏ترين توانگران كسى است كه اسير حرص و آز نباشد.

58ـ اعقل الناس من كان بعيبه بصيرا و عن عيب غيره ضريرا.

ترجمه:

خردمندترين مردم كسى است كه بعيب خود بينا و از عيب ديگران نابينا باشد.

59ـ اسعد الناس بالدنيا التارك لها و اسعدهم بالاخرة العامل لها.

ترجمه:

نيك بخت‏ترين مردم دنيا كسى است كه دنيا را رها كند و خوشبخت‏ترين آنهادر آخرت كسى است كه براى آخرت كار كند.

60ـ ان انفاسك اجزاء عمرك فلا تفنها الا فى طاعة تزلفك.

ترجمه:

نفس‏هاى تو اجزاء عمرتست پس آنها را تمام مكن مگر در طاعتى كه ترا بخدا نزديك گرداند .

61ـ ان النفس لامارة بالسوء الفحشاء فمن ائتمنها خانته و من استأمن اليها اهلكته و من رضى عنها اوردته شر الموارد.

ترجمه:

يقينا نفس آدمى بسيار ببدى و فحشاء فرمان ميدهد پس هر كه آنرا امين بداند نفس نسبت باو خيانت كند و هر كس از آن ايمنى خواهد او را هلاكش كند و هر كه از آن خرسند و راضى شود نفس او را ببدترين جايگاه وارد سازد.

62ـ ان دعوة المظلوم مجابة عند الله سبحانه لانه يطلب حقه و الله تعالى اعدل من ان يمنع ذا حق حقه.

ترجمه:

البته دعاى ستمديده در نزد خداوند سبحان مستجاب است زيرا كه او حق خود را ميخواهد و خداى تعالى عادلتر از آنست كه صاحب حقى را از حقش باز دارد.

63ـ ان الله سبحانه يعطى الدنيا من يحب و من لا يحب و لا يعطى الدين الا من يحب.

ترجمه:

خداوند سبحان دنيا را بكسى كه دوست دارد و بآنكه دوست ندارد عطاء ميكند (اما) دين را نميدهد مگر بكسى كه دوستش دارد.

64ـ ان العاقل من نظر فى يومه لغده و سعى فى فكاك نفسه و عمل لمالا بد له و لا محيص عنه .

ترجمه:

عاقل كسى است كه در امروز فردايش را بنگرد و در آزاد كردن نفسش كوشش كند و كار كند براى روزى كه راه چاره و فرارى از آنروز ندارد.

65ـ ان افضل الناس عند الله من احيا عقله و امات شهوته و اتعب نفسه لصلاح آخرته.

ترجمه:

برترين مردم در نزد خدا كسى است كه عقلش را (با علم و تقوى) زنده بدارد و شهواتش را بميراند و براى اصلاح امور آخرت خود نفسش را بزحمت افكند.

66ـ اذا اكرم الله عبدا شغله بمحبته.

ترجمه:

چون خداوند بنده‏اى را گرامى دارد او را بمحبت و دوستى خويش سر گرم سازد.

67ـ اذا سألت فسأل تفقها و لا تسأل تعنتا فان الجاهل المتعلم شبيه بالعالم و ان العالم المتعنت شبيه بالجاهل.

ترجمه:

هر گاه (مطلبى) بپرسى براى دانستن بپرس نه براى خرده‏گيرى زيرا كه نادان ياد گيرنده شبيه عالم است و عالم خرده‏گير شبيه نادان.

68ـ بادروا الموت و غمراته و مهدوا قبل حلوله و اعدوا له قبل نزوله.

ترجمه:

بر مرگ و سختى‏هاى آن پيشدستى كنيد و پيش از رسيدنش مهيا شويد و قبل از اينكه فرود آيد (با اعمال صالحه براى آخرت) آماده شويد.ـبئس الزاد الى المعاد العدوان على العباد.

69ـ بئس الزاد الى المعاد العدوان على العباد

ترجمه:

ستم كردن بر بندگان خدا بد توشه ايست براى روز رستاخيز.

70ـ تدبروا آيات القران و اعتبروا به فانه ابلغ العبر.

ترجمه:

آيات قرآن را تدبر كنيد و بآن پند گيريد زيرا كه آن رساترين پندها است.

71ـ تجنبوا البخل و النفاق فهما من اذم الاخلاق.

ترجمه:

از بخل و نفاق دورى گزينيد كه آندو از نكوهيده‏ترين خلقها ميباشند.

72ـ تعلم علم من يعلم و علم علمك من يجهل فاذا فعلت ذلك علمت ما جهلت و انتفعت بما علمت .

ترجمه:

علم دانشمند را فراگير و علم خود را بنادان بياموز پس چون چنين كردى بدانچه نادانى دانا شوى و بوسيله آنچه آموخته‏اى سود مى‏برى.

73ـ ثمرة التقوى سعادة الدنيا و الاخرة.

ترجمه:

نتيجه تقوى و پرهيزكارى خوشبختى دنيا و آخرت است.

74ـ ثلاثة هن زينة المؤمن تقوى الله و صدق الحديث و اداء الامانة.

ترجمه:

سه چيزند كه آنها زينت مؤمن‏اند:از خدا ترسيدن و راستگوئى و اداى امانت.

75ـ جانبوا الكذب فانه مجانب الايمان.

ترجمه:از دروغ دورى گزينيد كه آن دور كننده ايمان است.

76ـ جالس اهل الورع و الحكمة و اكثر مناقشتهم فانك ان كنت جاهلا اعلموك و ان كنت عالما ازددت علما.

ترجمه:

با پارسايان و حكماء همنشينى كن و با آنها زياد به بحث و گفتگو بپرداز كه اگر تو نادان باشى يادت دهند و اگر دانشمند باشى علمت را زياد ميكنى.

77ـ حسن توكل العبد على الله سبحانه على قدر يقينه به.

ترجمه:

حسن توكل بنده بر خداوند سبحان باندازه يقين او بخداوند است.

78ـ حسن الظن ان تخلص العمل و ترجو من الله ان يعفو عن الزلل.

ترجمه:

خوشگمانى (بخدا) اينست كه عمل را خالص گردانى و بخدا اميدوار باشى كه از لغزشها در گذرد .

79ـ حسن الخلق يورث المحبة و يؤكد المودة.

ترجمه:

خوشخلقى توليد محبت مى‏كند و رشته دوستى و مودت را محكم نمايد.

80ـ حب الدنيا يفسد العقل و يصم القلب عن سماع الحكمة و يوجب اليم العقاب.

ترجمه:

دوستى دنيا عقل را فاسد نموده و (گوش) قلب را از شنيدن حكمت كر ميكند و موجب عذاب دردناك گردد.

81ـ حلاوة الظفر تمحو مرارة الصبر.ترجمه:

شيرينى پيروزى تلخى صبر را از بين مى‏برد.

82ـ حصلوا الاخرة بترك الدنيا و لا تحصلوا بترك الدين الدنيا.

ترجمه:

با ترك دنيا آخرت را بدست آوريد (اما) با ترك دين دنيا را تحصيل نكنيد.

83ـ حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا و وازنواها قبل ان توازنوا.

ترجمه:

از خودتان حساب بكشيد پيش از آنكه از شما حساب كشند و (اعمال خود را) بسنجيد پيش از آنكه شما را بسنجند.

84ـ خير الناس من اخرج الحرص من قلبه و عصى هواه فى طاعة ربه.

ترجمه:

بهترين مردم كسى است كه حرص را از دلش خارج سازد و در راه طاعت پروردگارش با هواى نفس مخالفت كند.

85ـ خذ من قليل الدنيا ما يكفيك ودع من كثيرها ما يطغيك.

ترجمه:

از دنيا بمقدار كمى كه ترا كفايت ميكند بگير و از مقدار زياد آن كه ترا بسركشى و طغيان و ادارت ميكند صرفنظر كن.

86ـ خف ربك و ارج رحمته يؤمنك مما تخاف و ينيلك ما رجوت.

ترجمه:

از پروردگارت بترس و برحمتش اميدوار باش تا ترا از آنچه ميترسى امان دهد و بدانچه اميدوارى برساند.

87ـ ذكر الله مسرة كل متق و لذة كل موقن.

ترجمه:ياد خدا موجب سرور هر پرهيزكار و لذت هر صاحب يقين است.

88ـ رحم الله امرء قصر الامل و بادر الاجل و اغتنم المهل و تزود من العمل.

ترجمه:

خدا رحمت كند مردى را كه آرزو را كوتاه كند و بمرگ پيشدستى نموده و مهلت‏ها را غنيمت شمارد و از اعمال (نيك و شايسته براى آخرتش) توشه بگيرد.

89ـ رأس الايمان حسن الخلق و التحلى بالصدق.

ترجمه:

سر آمد ايمان خوشخلقى و آراسته شدن براستى و درستى است.

90ـ ردع النفس عن الهوى هو الجهاد الاكبر.

ترجمه:

نفس را از هوى و هوس باز داشتن جهاد اكبر است.

91ـ زلة العالم كانكسار السفينة تغرق و يغرق معها غيرها.

ترجمه:

لغزش دانشمند مانند شكستن كشتى است كه (در دريا) غرق ميشود و ديگران نيز با آن غرق شوند .

92ـ زاد المرء الى الاخرة الورع و التقى.

ترجمه:

توشه انسان در سفر بآخرت پارسائى و تقوى است.

93ـ سنة الاخيار لين الكلام و افشاء السلام.

ترجمه:

روش نيكان بنرمى سخن گفتن و آشكار كردن سلام است.

94ـ سرور المؤمن بطاعة ربه و حزنه على ذنبه.

ترجمه:

شادى مؤمن بطاعت پروردگارش و اندوهش بر گناهش مى‏باشد.

95ـ سهر الليل فى طاعة الله ربيع الاولياء و روضة السعداء.

ترجمه:

بيدارى شب در طاعت خدا بهار دوستان (خدا) و بوستان پر گل نيك بختان است.

96ـ صن ايمانك من الشك فان الشك يفسد الايمان كما يفسد الملح العسل.

ترجمه:

ايمانت را از شك و شبهه محفوظ دار زيرا كه شك و ترديد ايمان را تباه ميسازد همچنان نمك عسل را فاسد ميكند.

97ـ صمت يكسبك الوقار خير من كلام يكسوك العار.

ترجمه:

آن خاموشى كه براى تو وقار كسب كند بهتر از سخنى است كه ترا لباس ننگ بپوشاند.

98ـ طوبى لمن الزم نفسه مخافة ربه و اطاعه فى السر و الجهر.

ترجمه:

خوشا بحال كسى كه از خوف پروردگارش ملازم نفس خود باشد و در پنهانى و آشكار خدا را اطاعت نمايد.

99ـ طوبى لمن اخلص لله عمله و علمه و حبه و بغضه و اخذه و تركه و كلامه و صمته.

ترجمه:خوشا بحال كسى كه (تمام كارش) عمل و علم و حب و بغض و گرفتن و واگذاردن و سخن گفتن و خاموشيش همه را براى خداوند پاك و خالص گرداند.

100ـ طوبى لمن استشعر الوجل و كذب الامل و تجنب الزلل.

ترجمه:

خوشا بكسى كه ترس از خدا را شعار خود قرار دهد و آرزو را دروغ پندارد و از لغزشها دورى گزيند.

101ـ طاعة الهوى تفسد العقل.

ترجمه:

هوى پرستى عقل را تباه گرداند.

102ـ طول القنوت و السجود ينجى من عذاب النار.

ترجمه:

قنوت و سجود را در نماز طول دادن شخص را از عذاب آتش (دوزخ) نجات بخشد.

103ـ ظلم نفسه من رضى بدار الفناء عوضا عن دار البقاء.

ترجمه:

كسيكه بعوض خانه جاودانى آخرت بسراى فانى دنيا راضى و خرسند باشد بر خويشتن ستم كرده است.

104ـ عند حضور الشهوات و اللذات يتبين ورع الاتقياء.

ترجمه:

هنگام حاضر بودن شهوتها و لذتها پارسائى پرهيزكاران روشن ميشود.

105ـ عجبت لمن نسى الموت و هو يرى من يموت.

ترجمه:در شگفتم از كسى كه مرگ را فراموش ميكند در حاليكه كسانى را كه ميميرند مى‏بيند .

106ـ غرى يا دنيا من جهل حيلك و خفى عليه حبائل كيدك.

ترجمه:

اى دنيا كسى را بفريب كه بحيله‏هاى تو نادان است و ريسمانهاى مكر تو از نظر او پوشيده است (و الا با تمام زرق و برقت على را هرگز نميتوانى فريب دهى) .

107ـ قصر الامل فان العمر قصير و افعل الخير فان يسيره كثير.

ترجمه:

آرزو را كوتاه گردان كه عمر كوتاه است و نيكى كن كه اندكش هم بسيار است.

108ـ كم من لذة دنية منعت سنى درجات.

ترجمه:

چه بسا خوشى پست و ناچيزى آدمى را از درجات بالا باز دارد.

109ـ كيف يصلح غيره من لم يصلح نفسه.

ترجمه:

چگونه ديگرى را اصلاح ميكند كسى كه خودش را اصلاح نكرده است.

110ـ كفى بالرجل غفلة ان يضيع عمره فيما لا ينجيه.

ترجمه:

در غفلت و بى خبرى مرد همين بس كه عمرش را در چيزى ضايع كند كه او را رهائى نبخشد.

111ـ كن بالمعروف امرا و عن المنكر ناهيا و بالخير عاملا و للشر مانعا.

ترجمه:

(مردم را) بمعروف امر كن و از منكر باز دار و خود بخير و نيكى عمل كن وشر و بدى را مانع باش.

112ـ كما ان الشمس و الليل لا يجتمعان كذلك حب الله و حب الدنيا لا يجتمعان.

ترجمه:

همچنانكه آفتاب (روز روشن) و شب (تاريك) با هم جمع نميشوند محبت خدا و دوستى دنيا هم با يكديگر جمع نشوند.

113ـ للمؤمن ثلاث علامات الصدق و اليقين و قصر الامل.

ترجمه:

مؤمن سه علامت دارد راستگوئى و يقين و كوتاهى آرزو.

114ـ لن يحوز الجنة الا من جاهد نفسه.

ترجمه:

هرگز ببهشت نخواهد رسيد مگر كسى كه با نفس خود مجاهده كند.

115ـ لو ان السموات و الارض كانتا على عبد رتقا ثم اتقى الله لجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب.

ترجمه:

اگر آسمانها و زمين بر بنده‏اى تنگ گيرند و او از خداوند تقوى داشته باشد خدا راه خروج از اين بن بست را براى او قرار دهد و از جائيكه بگمانش نرسد او را روزى رساند.

116ـ من توكل على الله سبحانه كفى و استغنى.

ترجمه:

هر كه بر خداوند سبحان توكل كند خدا (امور او را) كفايت كند و بى نيازش گرداند.

117ـ من اكثر من ذكر الموت نجا من خداع الدنيا.ترجمه:

هر كس بيشتر بياد مرگ باشد از حيله‏ها و فريب‏هاى دنيا رهائى يابد.

118ـ ينبغى للعاقل ان يكثر من صحبة العلماء الابرار و يجتنب مقاربة الاشرار و الفجار .

ترجمه:

سزاوار است كه شخص خردمند با علماء نيكو كردار زياد همنشينى كند و از نزديكى بدان و بد كاران اجتناب نمايد.

119ـ لا يدرك احد ما يريد من الاخرة الا بترك ما يشتهى من الدنيا.

ترجمه:

هيچكس از آخرت آنچه را كه ميخواهد بدست نياورد مگر بترك آنچه از دنيا ميل و دلخواه اوست .

120ـ لا تفرح بالغنى و الرخاء و لا تغتم بالفقر و البلاء فان الذهب يجرب بالنار و المؤمن يجرب بالبلاء.

ترجمه:

بتوانگرى و آسايش شادمانى مكن و بفقر و گرفتارى اندوهگين مباش زيرا كه طلا بوسيله آتش آزمايش شود و مؤمن بگرفتارى امتحان گردد.

اصحاب على عليه السلام
+ نویسنده emamali1394 در شنبه 04 مهر 1394 | ارسال نظر(0)

و لله در مالك و ما مالك لو كان من جبل لكان فندا و لو كان من حجر لكان صلدا. (على عليه السلام)

على عليه السلام را اصحاب خاص و شيعيان فداكارى بود كه در همه حال در راه محبت و طاعت او از بذل جان مضائقه ننموده و همواره مورد لطف و عنايت آنحضرت قرار گرفته بودند ذيلا بطور اختصار بشرح حال بعضى از آنان اشاره ميشود.

1ـ مالك اشتر نخعى:

تعريف و توصيف مالك خارج از آنست كه در اين چند سطر نوشته است اشاره مينمائيم.ميفرمايد يكى از بندگان خدا را بسوى شما (براى حكومت) روانه كردم كه در روزهاى خوفناك نميخوابد و در ساعات وحشت و اضطراب از برابر دشمن بر نميگردد و بيمناك نشود و بر بدكاران از سوزاندن آتش سخت‏تر است و او مالك بن حارث از قبيله مذحج است پس سخنش را بشنويد و فرمانش را در آنچه با حق مطابقت دارد اطاعت كنيد فانه سيف من سيوف الله زيرا او شمشيرى از شمشيرهاى خدا است كه تيزى آن كند نشود و ضربتش بى اثر نباشد (1) .

آرى مالك سيف الله المسلول بود كه با شمشير آتشبار خود خرمن هستى منافقين را خاكستر مينمود و مقام شامخى داشت كه على عليه السلام درباره‏اش فرمود:لقد كان لى كما كنت لرسول الله يعنى مالك براى من چنان بود كه من نسبت برسول خدا بودم اگر باين كلام امام توجه دقيق شود آنوقت ميزان عظمت و علو منزلت‏مالك روشن ميگردد.

ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه ميگويد اگر كسى سوگند ياد كند كه خداى تعالى در ميان عرب و عجم كسى را مانند مالك خلق نكرده است مگر استادش على بن ابيطالب را گمان نميكنم كه در سوگند خود گناهى كرده باشد زندگى مالك اهل شام و مرگ وى اهل عراق را پريشان نمود .

رشادتهاى مالك در جنگ صفين غير قابل توصيف است و معاويه او را دست راست على ميناميد،پس از مراجعت از صفين على عليه السلام او را بفرماندارى مصر اعزام نمود و بطوريكه قبلا شرح داده شد در قلزم بوسيله نافع مسموم گرديد.

خبر شهادت وى على عليه السلام را بياندازه متأثر نمود و براى آن شجاع بى نظير بسيار گريه نمود و فرمود خدا رحمت كند مالك را و سپس فرمود مالك اگر كوه بود كوهى عظيم بود و اگر سنگ بود سنگى صلب و سخت بود مرگ او اهل شام را عزيز و اهل عراق را ذليل نمود پس از اين ديگر مثل مالك را نخواهم ديد.

اويس قرنى:اويس بسيار عابد و عارف بود و او را از زهاد ثمانيه شمرده‏اند در يمن شتربانى مينمود و نفقه مادرش را بعهده داشت براى زيارت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله از مادرش اجازه خواست كه بمدينه سفر كند مادرش گفت برو ولى زياده از نيم روز توقف منما!

اويس كه بمدينه رسيد بخانه رسول خدا رفت ولى آنحضرت در مدينه حضور نداشت اويس پس از چند ساعت توقف در حاليكه بزيارت رسول اكرم صلى الله عليه و آله هم موفق نشده بود بيمن بازگشت،چون رسول خدا بمدينه آمد و وارد خانه شد فرمود اين نور كيست كه در اينجا مينگرم؟گفتند شتربانى بنام اويس از يمن آمده بود و پس از مدتى توقف مراجعت نمود فرمود اين نور را در خانه ما بهديه گذاشته است (2) .

در مجالس المؤمنين است كه پيغمبر صلى الله عليه و آله او را نفس الرحمن ميناميد و ميفرمود من از جانب يمن بوى خدا ميشنوم سلمان عرض كرد اين شخص‏كيست؟فرمود:ان باليمن شخصا يقال له اويس القرنى يحشر يوم القيامة واحدة يدخل فى شفاعته مثل ربيعة و مضر،الا من راه منكم يقرءه منى السلام (3) .

يعنى در يمن شخصى است كه او را اويس قرنى گويند روز قيامت تنها محشور شود و در شفاعت او باندازه قبيله ربيعه و مضر داخل ميشوند،هر كه از شما او را ديد سلام مرا باو برساند .

اويس در صفين بخدمت على عليه السلام رسيده و بيعت نمود و در ركاب وى جنگ كرد و در همان جنگ بدرجه شهادت نائل آمد.

محمد بن ابى بكر:از اصحاب مخصوص على عليه السلام بلكه بجاى فرزند آنحضرت است كه درباره‏اش فرمود محمد پسر من بوده ولى از صلب ابو بكر است،در جنگهاى جمل و صفين در ركاب على عليه السلام رشادتها نمود و پس از صفين از طرف على بحكومت مصر منصوب شد و چنانكه سابقا اشاره گرديد بدستور معاويه و حيله عمرو عاص مردم مصر بر او شوريدند و پس از كشتن وى جسدش را در شكم الاغ مرده‏اى گذاشته و آتش زدند.

خبر شهادت او على عليه السلام را بى نهايت پريشان نمود زيرا علاوه بر اينكه محمد از ياران با وفاى على عليه السلام بود مادرش اسماء بنت عميس هم زوجه آنحضرت بود،محمد هنگام شهادت 28 سال داشت و يك طفل هفت ساله از خود بيادگار گذاشته بود.

اشعار زير از محمد بن ابى بكر است كه در حقانيت على عليه السلام و مذمت پدرش (ابو بكر) سروده است:

يا ابانا قد وجدنا ما صلح‏ 
خاب من انت ابوه و افتضح‏ 
انما اخرجنى منك الذى‏ 
اخرج الدر من الماء الملح‏ 
انسيت العهد فى خم و ما 
قاله المبعوث فيه و شرح‏ 
فيك وصى احمد فى يومها 
ام لمن ابواب خيبر قد فتح‏ 
ما ترى عذرك فى الحشر غدا 
يا لك الويل اذا الحق اتضح‏ 
و عليك الخزى من رب السماء 
كلما ناح حمام او صدح‏ 
يا بنى الزهراء انتم عدتى‏ 
و بكم فى الحشر ميزانى رجح‏ 
و اذا صح ولائى لكم‏ 
لا ابالى اى كلب قد نبح (4) .

ـاى پدر آنچه راه صلاح و درستى بود ما (در نتيجه پيروى از على عليه السلام) پيدا كرديم،زيانكار و رسوا است كسى كه پدرش تو باشى.

ـمرا از صلب تو بيرون آورد آن (خدائى) كه مرواريد را از آب شور (دريا) بيرون آورد.

ـآيا تو (باين زودى) عهد خلافت را كه پيغمبر مبعوث در غدير خم (درباره على عليه السلام) فرمود و شرح داد فراموش كردى؟

ـآيا در آنروز پيغمبر احمد مختار درباره تو وصيت كرد يا در مورد آنكه درهاى خيبر را گشود؟

ـفرداى قيامت در محشر عذرت را چه ميبينى (كه خلافت را غصب كردى) واى بر تو چون حق آشكار شود.

ـو از پروردگار آسمان بر تو رسوائى و خوارى باد هر زمانيكه كبوترى نوحه كند و يا بخواند (براى هميشه) .

ـاى اولاد فاطمه شمائيد پناهگاه من و بوسيله ولايت شما در محشر ميزان اعمال نيك من سنگينى خواهد كرد.

ـو چون دوستى و اخلاص من براى شما سالم و بى عيب باشد باكى ندارم چه سگى پارس كند (از مخالفت ابو بكر چه ضرر ميرسد) .

ميثم تمار:از خواص اصحاب على عليه السلام بوده و مورد توجه آنحضرت قرار گرفته بود و در دوستى و محبت خود نسبت بعلى عليه السلام ثابت وپايدار بود و بالاخره در راه محبت آنجناب بدستور عبيد الله بن زياد بدار آويخته شد و آن ملعون ميثم را با وضع فجيعى بدرجه شهادت رسانيد.

على عليه السلام قبلا شهادت او را بدست ابن زياد بوى خبر داده و حتى درخت خرمائى را كه ميثم بتنه آن بدار آويخته شده بود باو نشان داده بود و آن درخت كنار خانه عمرو بن حريث بود از اينرو ميثم گاهگاهى ميآمد بآن درخت آب ميداد و در پاى آن نماز ميخواند و بعمرو بن حريث ميگفت من همسايه تو خواهم بود حق همسايگى را با من خوب بجا بياور عمرو از سخنان ميثم چيزى نميفهميد و گمان ميكرد او قصد دارد يكى از خانه‏هاى اطراف منزل او را خريدارى كند ولى پس از آنكه ميثم بدستور ابن زياد بچوب آندرخت دار زده شد عمرو بن حريث متوجه مقصود ميثم شد و دانست كه منظور او از گفتن آن سخنان چه بوده است (5) !

كميل بن زياد:از كبار تابعين و از اصحاب خاص على عليه السلام بود و عرفا او را صاحب سر امير المؤمنين گويند چنانكه خودش هنگام سؤال از حقيقت بآنحضرت عرض ميكند:الست صاحب سرك؟

دعاى كميل مشهور است كه على عليه السلام بوى تعليم داده است.

وقتى حجاج بن يوسف والى كوفه شد كميل را طلبيد و كميل كه ميدانست حجاج او را خواهد كشت گريخت حجاج عطاياى طايفه و قوم كميل را قطع نمود كميل كه چنين ديد گفت من پير شده‏ام و عمر من تمام ميشود سزاوار نيست كه قوم و خويشان من از دريافت عطاياى خود ممنوع شوند لذا خود را بحجاج تسليم نمود حجاج گفت خيلى مايل بودم كه بتو دست بيابم كميل گفت از عمر من چيزى باقى نمانده لكن موعد خداوند است و پس از قتل هم حساب است و امير المؤمنين عليه السلام نيز بمن خبر داده است كه تو قاتل من هستى حجاج گفت تو در قتل عثمان شريك بوده‏اى و بدين بهانه دستور داد سرش را از بدن جدا نمودند و كميل در نود سالگى بدرجه شهادت رسيد (6) .

عبد الله بن عباس: (معروف بابن عباس) پسر عموى على عليه السلام و از اصحاب‏و محبين آنحضرت بوده است.ابن عباس در علم انساب و فقه و تفسير مهارت داشت و اين افتخارات را در اثر شاگردى على عليه السلام بدست آورده بود،مرد موقع شناس و بصير و يكى از رجال ممتاز بود بدينجهت هنگام انتخاب حكمين در صفين على عليه السلام او را تعيين نمود ولى مورد قبول سپاهيانش واقع نشد.

ابن عباس از دوستداران و شيعيان حقيقى على عليه السلام بود و هنگام شهادت آنجناب خيلى متأثر و محزون بود و در اثر گريستن زياد در اواخر عمر نابينا شد و بهمان وضع از دنيا رفت.

قنبر:غلام مخصوص على عليه السلام بود و حجاج بن يوسف او را دستگير كرد و گفت تو بنده على بن ابيطالب هستى؟قنبر گفت من بنده خدا هستم و على هم ولينعمت من است.حجاج گفت از دين على تبرى و بيزارى بجوى قنبر گفت تو مرا راهنمائى كن بدينى كه بهتر از دين على باشد .

حجاج گفت حال كه از دين او تبرى نميجوئى پس هر گونه كشتن را اختيار ميكنى بگو تا ترا بدانقسم بقتل برسانم.قنبر گفت اختيار با خود تست بهر قسم كه تو مرا بكشى من هم ترا بهمان قسم (در روز قيامت) بقتل ميرسانم و بالاخره بدستور حجاج بشهادت رسيد.

از حضرت صادق عليه السلام روايت شده است كه قنبر على عليه السلام را خيلى دوست داشت و موقعيكه حضرت از منزل خارج ميشد قنبر هم با شمشير پشت سر او بيرون ميشد يكشب على عليه السلام فرمود قنبر چرا پشت سر من ميآئى؟عرض كرد بجهت آنكه مبادا صدمه‏اى بوجود مبارك تو وارد شود فرمود تو از اهل آسمان مرا حراست ميكنى يا از اهل زمين؟عرض كرد بلكه از اهل زمين فرمود بدون اذن خدا اهل زمين نميتوانند بمن صدمه‏اى برسانند پس قنبر برگشت (7) .

رشيد هجرى:از اصحاب و محبان خاص على عليه السلام بود و روزى على عليه السلام باو فرمود اى رشيد صبر تو چگونه خواهد بود كه زنا زاده بنى اميه (ابن زياد) ترا بخواهد و دستها و دو پا و زبان ترا قطع كند؟عرض كرد يا امير المؤمنين عاقبت آمرزش و بهشت است؟فرمود اى رشيد تو در دنيا و آخرت با من خواهى بود.و در روايت است كه يكروز امير المؤمنين عليه السلام با اصحابش بنخلستانى رفته و در زير نخله‏اى نشستند و اصحاب قدرى از آن رطب چيدند و خدمت حضرت گذاردند رشيد عرض كرد يا امير المؤمنين چقدر رطب خوبى است!

على عليه السلام فرمود اى رشيد ترا بهمين درخت آويزان ميكنند از آن تاريخ به بعد رشيد روزها نزد آندرخت ميرفت و او را آب ميداد روزى كه رشيد بكنار درخت رفت ديد شاخه آنرا بريده‏اند گفت حتما اجل من نزديك شده است تا اينكه غلام ابن زياد پيش رشيد آمد و گفت امير را اجابت كن رشيد نزد عبيد الله بن زياد رفت آنملعون گفت از دروغهاى مولايت براى من نقل كن!رشيد گفت بخدا من دروغ نميگويم و مولايم هم دروغ نفرموده و بمن خبر داده كه دستها و پاها و زبان مرا قطع خواهى نمود.

عبيد الله گفت بخدا الان ما او را تكذيب ميكنيم آنگاه دستور داد دستها و پاهاى او را قطع كنند ولى زبانش را نبرند پس او را با دست و پاى بريده ميان بازار آوردند و او از امور عظيمه مردم را خبر ميداد تا اينكه ابن زياد دستور داد زبانش را هم قطع كردند و بهمان شاخه نخله بدار آويختند (8) .

سهل بن حنيف:از دوستداران مخلص على عليه السلام بود و در صفين جنگهاى سختى نموده و پس از مراجعت از صفين در كوفه وفات نمود،سهل در زمان رسول اكرم نيز در غزوات شركت جسته و جزو چند نفرى است كه در احد از پيغمبر صلى الله عليه و آله حمايت نموده است شخص مورد اطمينانى بود و على عليه السلام در موقع حركت ببصره براى جنگ جمل او را در مدينه بجاى خود گذاشته بود.

10 و 11ـ صعصعة بن صوحان و زيد بن صوحان:اين دو برادر هم از اصحاب خاص على عليه السلام بودند زيد در جنگ جمل شهيد شد.موقعيكه معاويه بكوفه آمده بود صعصعه روزى در كوفه بمعاويه گفت دلم نميخواست ترا خليفه ببينم معاويه گفت حالا كه مرا خليفه ميدانى برو بالاى منبر و على را سب كن!

صعصعه بمنبر رفت و گفت اى مردم معاويه بمن چنين گفته است ولى من لعن ميكنم معاويه را و كسى را كه على را لعن كند حاضرين مسجد نيز آمين گفتند.

12ـ عمار ياسر:عمار در زمان عمر والى كوفه بود و در كوفه بنشر فضائل على عليه السلام مى‏پرداخت چون عمر اين خبر را شنيد او را معزول نمود عمار بمدينه آمد عمر از وى پرسيد آيا از اينكه معزول شدى غمگينى؟عمار گفت مسرور نبودم بمنصوب شدن از جانب تو در اينصورت چگونه محزون مى‏شوم بمعزول شدن؟عمار در صفين پس از جنگهاى سختى كه نمود بشهادت رسيد و در آنهنگام سنش متجاوز از نود سال بود و على عليه السلام از مرگ او بسيار اندوهناك شد.

على عليه السلام اصحاب ديگرى نيز مانند حجر بن عدى و قيس بن سعد و عدى بن حاتم و امثالهم داشته است كه در همه حال مورد اطمينان و اعتماد وى بوده‏اند.

پى‏نوشتها:

(1) نهج البلاغه از نامه 38

(2) ناسخ التواريخ كتاب صفين ص 195

(3) منتخب التواريخ ص 154

(4) از كتاب تحفه ناصرى

(5 و 6) ارشاد مفيد

(7) بحار الانوار جلد 42 ص 122

(8) منتخب التواريخ ص 160

اولاد آنحضرت
+ نویسنده emamali1394 در شنبه 04 مهر 1394 | ارسال نظر(0)

مورخين تعداد اولاد على عليه السلام را مختلف نوشته‏اند و تا سى و شش تن (18 پسر و 18 دختر) ثبت كرده‏اند شيخ مفيد و علامه طبرسى 27 اولاد براى آنحضرت ذكر كرده‏اند و ما ذيلا بطور اختصار بدانها اشاره مينمائيم.

حسن بن على عليهما السلام بزرگترين اولاد آنحضرت بوده و براى دانستن شرح حال و تاريخ زندگانى او بكتاب حسن كيست؟تأليف نگارنده مراجعه شود (1) .

حسين بن على عليهما السلام دومين اولاد على عليه السلام بوده و براى دانستن شرح حال و تاريخ زندگانى او بكتاب حسين كيست؟تأليف نگارنده مراجعه شود (2) .

زينب كبرى (عقيله) در سال ششم هجرى بدنيا آمد و در حباله نكاح پسر عم خود عبد الله بن جعفر بود.

زينب صغرى كه كنيه‏اش ام كلثوم بود.

مادر اين چهار تن فاطمه زهرا دختر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و اولين زوجه على عليه السلام بود و تا فاطمه عليها السلام در قيد حيات بود آنحضرت زوجه ديگرى در اختيار نداشت .ـمحمد حنفيه كه كنيه‏اش ابو القاسم و مادرش خوله دختر جعفر بن قيس حنفيه است.

6 و 7ـ عمرو رقيه كه توأم (دو قلو) بدنيا آمدند و مادرشان ام حبيب دختر ربيعه است.

8 و 9 و 10 و 11ـ عباس (حضرت ابو الفضل) و جعفر و عثمان و عبد الله كه هر چهار تن در كربلا بدرجه رفيعه شهادت نائل آمدند و مادرشان ام البنين دختر حزام بن خالد كلابى است كه در رثاء فرزندانش گويد:

يا من راى العباس كر على جماهير النقد 
و وراه من ابناء حيدر كل ليث ذى لبد 
انبئت ان ابنى اصيب برأسه مقطوع يد 
ويلى على شبلى امال برأسه ضرب العمد 
لو كان سيفك فى يديك لمادنى منه احد

و على عليه السلام ام البنين را برهنمائى عقيل تزويج نمود چون عقيل بانساب عرب آشنا بود حضرت باو فرمود كه براى من زنى اختيار كن تا فرزند شجاعى آورد عرض كرد ام البنين كلابيه را تزويج كن كه از پدران او شجاعتر كسى در قبائل عرب نبوده است و مقصود على عليه السلام وجود حضرت ابو الفضل بود كه با برادران ديگرش در ركاب با سعادت حسين عليه السلام در كربلا شربت شهادت نوشيدند سيد جعفر حلى ضمن قصيده غرائى در مورد شجاعت عباس عليه السلام كه از پدرش ارث برده بود گويد:

بطل تورث من ابيه شجاعة 
فيها انوف بنى الضلالة ترغم‏ 
فى كفه اليسرى السقاء يقله‏ 
و بكفه اليمنى الحسام المخذم‏ 
قسما بصارمه الصقيل و اننى‏ 
فى غير صاعقة السماء لا اقسم.

12ـ يحيى كه مادرش اسماء بنت عميس بود و يحيى در كودكى پيش از شهادت پدرش از دنيا رفت .اسماء قبلا زوجه جعفر بن ابيطالب بود پس از شهادت‏جعفر در جنگ موته ابو بكر او را تزويج كرد و محمد از او بوجود آمد پس از وفات ابو بكر على عليه السلام اسماء را بحباله نكاح خود در آورد.

13 و 14ـ ام الحسن و رمله مادرشان ام سعيد دختر عروة بن مسعود ثقفى است.

15ـ16ـمحمد اصغر مكنى بابو بكر و عبد الله مادرشان ليلى دختر مسعود دارميه و هر دو در كربلا بشهادت رسيدند.

17 تا 27ـ نفيسه،زينب صغرى،رقيه صغرى،ام هانى،ام كرام،جمانه،امامه،ام سلمه،ميمونه،خديجه،فاطمه كه از زنان ديگر آنحضرت بودند و اعقاب على عليه السلام فقط از پنج تن از اولاد او يعنى حسنين عليهما السلام و محمد حنفيه و حضرت ابو الفضل و عمر ميباشد (3) .

پى‏نوشتها:

(1) اين كتاب تا كنون دو مرتبه بوسيله انتشارات فراهانى بقطع وزيرى و جيبى چاپ شده است .

(2) اين كتاب چهار مرتبه بوسيله انتشارات فروغى بطبع رسيده است.

(3) ارشاد مفيد جلد 1 باب 4ـاعلام الورى

...تمامی حقوق مادی و معنوی این وبگاه محفوظ و متعلق به مدیر آن می باشد و کپی برداری از مطالب تنها با ذکر منبع مجاز است...

صفحه قبل1...303132333435صفحه بعد